سنگینم . دلم میخواد دست کنم تو حلقم و هرچی خوردم رو بالا بیارم. این جمله میتونه کاملا استعاری باشه و موضوعش انبوه تجربه های تلخ و سخت و سنگین ولی این جور نیست و منطورش دقیقا سالاد اولویه ی ظهره که ظهر با اینکه گرسنه نبودم نخوردم.
رابطه ام با غذا فاجعه اس. وقتی میترسم میخورم. و من خیلی میترسم، با اینکه از بیرون یه فرد قوی و با اراده و جنگ جو ام. غذا خوردن برام شکلی از کنترل کردن دنیاست و نجات دادن خودم از مرگ فرضی در جنگ فرضی. حالا هیچ وقت تو عمرم گرسنه نموندما ولی فکر میکنم اگر توی یخچال چیزی تموم شه ، قحطی میاد و من میمیرم. تقریبا یک سوم جلسات تراپیم در سال اخیر مربوط به غذا بوده ولی کمکی هم نکرده در عمل. به قدر کافی راجع بهش فکر کرده ام ولی همچنان قفلم توش. میدونم که استرس های اخیر باهام چه کرده و چه میکنه ولی خب مگه قراره تموم شه استرس زندگی؟
هنوز زورم به خودم نمیرسه، که خودم رو بردارم ببرم از این جا بیرون. خیلی سنگینم .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر