۰۳ تیر ۱۴۰۵

کارت پستالی


 چهارم تیر ۱۴۰۵ با کمال تعجب با یه شمال بارونی مواجه شدیم. دیدم نشستن تو تراس جواب نمیده، پس دراز میکشم. بارون شدیدتر میشه. مامان میگه یه چیزی روت بنداز سرما میخوری، اولش مقاومت میکنم بعد که میبینم واقعا سردم شده پامیشم یک پتو بر میدارم. با صدای بارون و پرنده‌ها، بوی خاک بارون زده، هوای شرجی، منظره دشت و کوه‌های جنگلی مه زده خوابم میبره. شاید چند دقیقه چرت زدم ولی خوابیده بودم! یادم نمیاد آخرین باری رو که اینجوری با آرامش خوابیده باشم. بارون بازم شدیدتر میشه. از اون بارونی‌هایی که اگه زیرش باشی میشی موش آب کشیده. دلم می‌خواد برم زیر بارون، چرا که نه. میرم ته حیاط. پشت دیوار مثل همیشه یه اسبی در حال چراست. پرنده ها می‌رن و میان. صحنه خیلی کارت پستالی شده! خیس خیس شدم. صورتم رو میگیرم بالا تا قشنگتر قطرات بارون رو حس کنم. این اولین و قشنگترین بارون تابستونی که تجربه میکنم. سعی میکنم به هیچی فکر نکنم، نه به گذشته، نه به آینده. با تمام وجودم دو دستی به لحظه حال میچسبم. احساس سبکی میکنم. بر میگردم، یه چایی داغ و یه شیرینی زبان  خوشیم رو 
کامل می‌کنند. در لحظه حال خوشبخت ترین آدم جهانم. 

هیچ نظری موجود نیست: