۲۷ خرداد ۱۴۰۵

هر پنجشنبه، یه کوچولو بیشتر به دستش میارم و یه کوچولو بیشتر از دستش می‌دم

فکر کنم دو ماه شده که هفته‌ای یه بار رأس دوازده ظهر میاد دم شرکت. بعد با هم پیاده می‌ریم لب آب. روی سکو می‌شینیم و با هم مثل بچه‌ها ناهار می‌خوریم؛ قرار بود هر کی ناهار خودش رو بیاره، ولی به مرور شروع کردیم از غذای هم خوردن. اون حتی برام جدا پَک می‌کنه. حرف می‌زنیم، از غذاهای هم تعریف می‌کنیم. گاهی‌وقتا سعی می‌کنه کلمه‌های جدیدی رو که یاد گرفته استفاده کنه؛ هفته‌ی پیش struggle رو یاد گرفته بود. گاهی‌وقتا سعی می‌کنه مفاهیم کندو رو حالیم کنه، گاهی‌وقتا اگه حوصله داشته باشه بهم چشمک می‌زنه و می‌گه: «گاشیپ» —آخه «سی» نداره تو زبون مادریش— بعد شروع می‌کنه حرف‌های خاله‌زنکی. نه خاله‌زنکیِ معمولی که از هر کسی تو کلاب بشنوی، در حدِ مراودات بین سنسی‌های کلاب‌های مختلف. خدایی فکر نمی‌کردم یه فرهنگی از ما تعارفی‌تر و اهل گاشیپ‌تر باشه، تا اینکه با «آ» خودی شدم.

​دو هفته است که وقتی خوردنمون تموم می‌شه، من می‌رم تو خودم. قرار نبود این‌قدر دوست شیم ولی سه سال خورده‌ای معاشرت و هم‌کلابی بودن کار خودش رو کرد. انگار که دو تا دستام رو پرِ آب کرده باشم، ولی ناگزیر آب داره از لای انگشتام می‌ریزه. نمی‌دونم چیکار کنم؛ بهش می‌گم: «می‌دونی چقدر جات خالی می‌مونه وقتی بری؟ تمرین‌ها یه طرف، این ناهار خوردنمون یه طرف.» بگی نگی بُغ می‌کنه. می‌گه: «برگردم با هم ویدیوکال می‌کنیم مگه نه؟ باهام دوست می‌مونی؟ انگلیسیم بهتر می‌شه به مرور زمان. حتی می‌تونیم عمیق‌تر حرف بزنیم.»

​نمی‌دونم واقعاً وقتی برگرده چی بشه. من این دوستی رو دوست دارم؛ همین که عمیق حرف نمی‌زنیم. بشرِ دوپاطور، سوای خورد و خوراک، چیزی که وصلمون کرده تلاشمون واسه یاد گرفتن و درجا زدنه — من کندو و اون انگلیسی. گاهی‌وقتا فکر می‌کنم شاید تو عمق ناخودآگاه، این دوستی واقعاً پر کردنِ غیرضروری‌ترین خالی‌هامونه: هر چقدر من کن‌دوی اون رو خوب می‌بینم، اون انگلیسی من رو بی نقص می‌دونه. واویلا! 

لامصب از دست دادن درد داره. عین دفعه‌ی اول تو سیزده سالگی. تو می‌دونی، مگه نه؟

هیچ نظری موجود نیست: