عکس را روی صفحه گوشی باز کرد و دوانگشتیبزرگش کرد روی دستهایشان دردست هم. پنج انگشت لطیف و زنانه روی پنج انگشت ضخیم و پشمالو و مردانه. و روی انگشت یکی مانده به آخر قهرمان اصلی عکس - یک حلقه نامزدی.
می خواست بنویسد « آخه چرا؟» که خب ننوشت. می خواست بنویسد صبر کنید که آنهم درست نبود. شاید باید هیچچیزیننویسد. شاید بی جوابی از هر جوابی بهتر است.
بیست سال به عقب برگشت و به حلقهٔ دیگیری درانگشت دیگری.
نوشت برایتان خوشحالم. بهمبارکی.
ننوشت چقدر سخت است حفظ این لحظه که در این عکس حبس شده است و چقدر خوب که آدمها آن روزی که حلقه می خرند و زانو می زنندهیچ چیزی از بیست سال بعدشان نمی دانند.
ندانستن همان رستگاری است..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر