۲۵ خرداد ۱۴۰۵

یک روز یواش

 دیگه اون آلارم رو می‌شناسم یه حس درونی یه مقاومت در مقابل دنیای بیرون. آلارم رو از دیشب حس کردم. و صبح می‌دونستم که به همه کس و همه چی بیرون خونه می‌گم نه. امروز روز خودم بود. همه برنامه‌ها رو کنسل کردم. یه روز یواش می‌خواستم تو خونه و باغچه. نرم نرم و آهسته و کشدار روز رو شروع کردم. ماشین لباسشویی و خشک کن رو پر و خالی کردم.  لباسها رو دونه دونه با دقت تا کردم و سرجاشون گذاشتم. ملافه‌ها رو با وسواس مرتب کردم. گلدونها رو اب دادم و برگهای اضافه رو چیدم. کتاب رها شده رو میز رو برداشتم و لم دادم رو مبل. بادِ دریا داشت تو خونه می پیچیده و اتاق رو کمی خنک تر می‌کرد. اما هنوز اون دم هوای گرم بعد از ظهر بود، چند صفحه‌ای از کتابم خوندم و دلم یه خواب بعد از ظهر خواست. بیدار شدم و یه ساندویچ نرم و دلچسب به نظر به روزم می‌اومد. بادمجونها رو حلقه حلقه کردم و روی نون ساور دو با گوجه و پنیر مازرولا و سس پستو تو ایر فرایر به همراه یه کن آب میسون پِریِر با طعم شاتوت. ذره ذره روح سرگردون رو برگردوندم سر جاش. عصر یکم از شدت گرما کم شده بود.  بوته رونده رز هم احتیاج به یه حرص خوب داشت با چیدن هر گل خشک شده‌اش منم سبک و سبک تر شدم. 

هیچ نظری موجود نیست: