من بهطور غریزی آنتیسیپیت نمیکنم، حتی براش کلمهی فارسی هم ندارم؛ مخصوصاً واسه خردهریزهای روزمره. برای من فقط «حال» وجود داره. لذتِ خرید همون لحظه که از مغازه میزنم بیرون شروع میشه؛ همونجا میپوشمش و تمام. از اون طرف، از پروسهی خرید هم خوشم نمیاد، برای همین وقتی چیزی رو پیدا میکنم، همون رو بارها و بارها میپوشم و اگه خراب شه، دوباره عینِ همون رو میخرم. مخصوصاً وقتی پای لباس میاد وسط؛ لباس برام پوستِ دومه. خودم رو باهاش میشناسم و دوست ندارم هی عوضشون کنم. اصلاً از پوشیدنِ لباسای عزیزم ابایی ندارم و اهلِ نگه داشتن واسه «روز مبادا» هم نیستم. اونایی که چند ماهِ اول رو دووم بیارن، تا سالها باهام میمونن تا اینکه برن تو سطلهای ریسایکل، یا اگه خیلی برام عزیز باشن میدمشون به «مار» (که تو زبون مادریش یعنی دریا) تا اون، تصمیمِ سخت رو بگیره.
ولی واسه چیزای بزرگ، قضیه فرق داره. یاد گرفتم که واسهشون آنتیسیپیت کنم. یاد گرفتم که برنامه بریزم، تو خیالم بشکنمشون و دوباره از اول بسازم؛ مثلِ رفتن به کلیمانجارو. شاید یک سال یا بیشتر از ایده تا خریدِ بلیط طول کشید. درست چند هفته مونده به پرواز، خبرِ سرطانِ پدرِ «سین» رسید. به جای اینکه بلیتِ آفریقا رو کنسل کنیم، یه استاپِ سه روزه گذاشتیم تهران تا شرایط رو بررسی کنیم و تصمیم بگیریم ادامه میدیم یا نه. اونجا یه شب منو بیرون برده بودن تا پاساژهای جدیدِ تهران رو ببینم، بلکه از اون حالوهوای غمگینِ مریضیِ بابای «سین» دربیام. توی پالتو چپیده بودم که خیلی تصادفی خودم رو جلوی لباسهایی با مارک کانجیِ «هیتو» پیدا کردم. و یهو دوزاریم افتاد. ذوق کردم کارهای کسی که سالها فقط نوشتههاش رو خونده بودم، بعد عکسهاش رو تو اینستاگرام دیدم، حالا یهویی جلوم بودن. ولی نه دلودماغِ خرید داشتم، نه نیازی به لباس. دست به لباسها کشیدم و مانترای همیشگیم رو تکرار کردم: «از مغازههای شهرِ خودت خرید کن که بعداً در به در بعدیش نشی». اما تهتهاش وقتی اون تاپِ سفیدِ ساده رو گرفتم جلوی خودم و اون جیبِ کوچیک درست روی قلبم نشست، دلم رفت. خریدمش؛ زمستون بود و دلیلی نداشت که یه لباسِ لیننِ آستینکوتاه رو زیر لباسِ پشمی تنم کنم. دستِ آخر، ما راهیِ کلیمانجارو شدیم. چند هفته بعد برگشتیم ولی کووید و لاکداون همهچیز رو بلعید. اون بلوز اولین چیزی بود که تو «روزمرگی»، منو وادار به آنتیسیپیشن کرد. با همون تگِ خاصش چند ماه تو کمد آویزون بود. خیلی نگاهش کردم و بارها از خودم پرسیدم: «آیا این لاکداون ته داره؟ تهش کجاست؟ یه ماهه؟ یه ساله؟» (شما هم این رو از بعد از دی از خودتون میپرسین و آنتیسیپیت میکنین؟ برگردیم.. ) بارها پرسیدم که اصلاً من کِی و کجا قراره این بلوز رو برای بارِ اول بپوشم؟
سپتامبری که گذشت، مامان پیشِ ما بود، داشت لباسها رو از لباسشویی درمیآورد و آویزون میکرد که خشک بشن. یه دفعه مکث کرد و گفت: «دیده بودی لباست پاره شده؟ تار و پودش یه جای آستین رفته... میخوای برات بدوزم؟» بعد وقتی با دقتِ بیشتری نگاهش کرد، با احتیاط گفت: «ببین، این بلوز دیگه عمرش رو کرده. یقهاش هم چند وقتِ دیگه وا میره؛ اگه دوستش داری، دیگه نپوشش.» مامان با نخِ سفید پچش کرده ولی پشیمون شدم. باید نخِ طلایی میخریدم که کینتسوگی** بشه. به هر حال دیگه نپوشیدمش.
از اون موقع، دو بار کمد رو سبک کردم ولی این یکی رو حتی به «مار» هم نتونستم بدم. برنامهام این بود که صد سال نگهش دارم تا براساس باورهای ژاپنی*** روح پیدا کنه. ولی فکر نکنم واسه این مورد کار کنه چون خودش هیتوئه. چند ماهه به سرم زده به آیدا مسیج بدم. بر طبق آخرین اخبار، دوستان هنوز دارن متقاعدش میکنن که برند رو احیا کنه، ولی من بهش پیشنهاد متفاوتی میدم: «آیدا، تو که ملکهی پروژههایی و عاشقِ داستان، بیا و یه "Celebration of Life" واسه هیتو بگیر. به جای اینکه هر کدوم از این هیتوها تنها تو یه کنجِ دنیا بیفتن و خاک بخورن، بذار فرصتِ گفتنِ داستانهاشون رو داشته باشن. هر وقت هم زمانشون سر رسید، اون خداحافظیای که لایقش هستن رو تجربه کنن. آیدا حداقل بهش فکر کن، چون من واقعاً نمیدونم بدونِ این مراسم، با هیتوی خودم چیکار کنم!»
پانویسها:
* «هیتو» با فرمِ کانجیِ (人)، تو ژاپنی یعنی «آدم»؛ شمایلی شبیهِ یک تنه با دو پا.
** کینتسوگی (Kintsugi): هنرِ بند زدن و ترمیمِ شکستگیها یا پارگیها با طلا در ژاپن؛ با این فلسفه که زخمها و آسیبها، بخشی از تاریخچه و زیباییِ اون شیء هستن و نباید پنهان بشن.
*** تسوکوموگامی (Tsukumogami): یک باورِ سنتی و افسانهی ژاپنی که میگه اگه یک شیء یا وسیله صد سال عمر کنه و همراهِ آدم باشه، یواشیواش واسه خودش جون میگیره و صاحبِ روح میشه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر