یکی از گرفتاری هام با خودم اینه که هنوز نتونسته ام اون بخش جنگنده ام رو با اون بخش پذیرام آشتی بدم. اون بخش "در تلاش مدام برای بهبود همه چیز" در برابر " ایت ایز وات ایت ایز" .
گاهی فکر میکنم زیادی نظر میدم.خیلی وقت ها البته خودخوری میکنم و حرفم رو نمیزنم ، ولی اون علتش کمالگراییمه که میخوام حرفم تمام و کمال درست باشه . نتیجه این میشه که جمله رو انقدر مزه مزه میکنم که تلخ میشه و خیلی موقع از دهن میفته. او نظر دادن زیاد به خاطر اینه که فکر میکنم وظیفه دارم همه چی رو بهتر کنم. مثلا طرف از سر درد و دل میاد یه موضوعی که حتی خیلی هم براش مهم نیست رو پرت میکنه از ذهنش بیرون. یه چیزی میگه. من حالا ولی جدی برش میدارم. لیست میکنم راه حل های اختمالی رو. ریشه یابی و تحلیل های ممکن رو. فلان کتاب رو بخون ، فلان فیلم رو ببین. فلان جا رو برو. با فلانی مشورت کن. یه وقتایی فقط باید بگی اوهوم!
احتمالا مثال های خیلی بهتری میتونم پیدا کنم ولی این چون تجربه ی گرمه ی امروز بود ، سر ذهن انگشتام بود. نوشتمش.
یه مدت میرفتم تای چی. حسم این بود که یه چیزی بین این دوتا حال منه. دقیقا ترکیب هر دو ، آب و آتیش تو بگو. کنارساحل تمرین میکردیم. صبح زود. صدای موج دریا و خنکی نسیمش فوق العاده بود. من یه لباس ساتن خنک و سفید می پوشیدم. گشاد و آزاد. تا اینکه کلاس رو کنسل کردن به خاطر جریحه دار شدن عفت عمومی برای تمرین مختلط. کلاس ها بعدش رفت توی یه سالن ورزشی خفه و گرفته که هیچیش مثل قبل نبود. اخرشم به خاطر اینکه مربی مرد بود ، کنسل شد کلا. خدود ده دوازده سال پیش بود. من بعدش دیگه ادامه ندادم تای چی رو ولی لذتش زیر زبونم موند. شاید دوباره باید برم سراغش. به بدن که یه چیز رو یاد بدی ، مغزت هم یاد میگیره. الان بهتر این رو میفهمم.
موضوعی که برای امروز میخواستم بنویسم هیچ کدوم ازینا نبود، ولی نوشتنه و جریان سیال ذهن. بذار باشه همین طوری که هست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر