ديروز ته چاه بودم هر بار تلاش كردم بيرون بيايم دوباره عميق تر فرو شدم . افسردگي چنين حالتي ست . حالا اما با آن آگاهانه تر برخورد ميكنم ، نه انكارش ميكنم نه پنهانش . اطرافيانم هم بيش و كم از آن باخبرند و هر كسي به نوعي با من برخورد دارد قدردان آنهايي هستم كه ميفهمند و مدارا ميكنند و هر زمان بخواهم كنارم هستند و آنهايي را هم كه نه ميفهمند و نه مهربان اند را مدت هاست بخشيده ام . وقتي ياد گرفتم بابت افسرده بودن ، نه بايد شرمزده باشم و نه موظفم براي كسي توضيح بدهم، سنگ بزرگ و سياهي از روي قفسه سينه ام برداشته شد خواندن شرح افسردگي مارك منسن هم كمك ام كرد ، اما در واقع تراپي و دارودرماني بود كه نجاتم داد. روزي كه تراپيست ام گفت بايد يادبگيري چطور با بالا و پايين هاي افسردگي مزمن كنار بيايي شوكه شدم ، ترسيدم و سياهي چسبناكي همه ذهن ام را پوشاند اما حق با او بود بايد ياد ميگرفتم چرا كه اين حال يا به عبارت دقيقه بيماري قرار است همراه هميشگي ام باشد تا امروز درمورد آ ن ننوشته بودم شايد نميخواستم مكتوب اش كنم شايد نميخواستم ادم هاي دور از آن خبر داشته باشند اما امروز نوشتم تا همه درباره آن بدانند و اين خيلي خوب است خيلي …
مواجهه تنها راه رهايي ست و تمام .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر