امروز خیلی زود شروع شد. ساعت شیشو نیم نشده بود که باید میرفتم جیش کنم. بعد از اون دیگه خوابم نبرد. هندونه و قهوه خوردم و رفتم باشگاه به نیت یک ساعت کاردیو. حدود دقیقه ۲۸ بود که فهمیدم برای من نیم ساعت هم بسه، هم سردرد داشت خودشو نشون میداد هم یکم ضعف کردم. دفعهی بعد باید حمص با نون بخورم قبلش.
یک آقای پرسونال ترینری اونجا خیلی مهربانانه برخورد کرد، و من سوال کردم برای برنامه چیکار باید بکنم که گفت: «کارتمو بدم زنگ بزن». کلمات جادویی که همیشه منو قانع میکنن کاری کنه میخوام رو نکنم.
بعد از ظهر هم باید زنگ میزدم و یه کلاس رو رزرو میکردم. تو بازهی یک تا چهار، حدودا هر ده دقیقه زنگ زدم، هربار خوشحال شدم که کسی تلفنو برنمیداره، یه بار یکم استرس گرفتم چون دیدم خط اشغاله، یعنی ممکن بود واقعا جواب میدادن؟
امروز خیلی هلثی غذا خوردم: سینه مرغ گریل با سیزیجات تو فر و سالاد نخود. اینقدر دوست دارم وقتی سبک و رژیمی غذا میخورم. احساس سلامتی بهم دست میده. اینقدر خوشحال میشم که نیازی به روغن فراوان، یا برنج و دنبه و تهدیگ ندارم تا یه وعده غذایی رضایتبخش بخورم. یکم البته انگار هلثی به بدنم نمیسازه، با سبزیجات خیلی شکمم ورم میکنه و سفت میشه. بیست دقیقه بعد از وعدهی غذایی هلثی هم احساس میکنم پیامهای عصبی سیری در شکافهای سیناپسیم گم میشن. اخیرا احساس میکنم حتی، فقط به غذای ایرانی حساسیت ندارم، هر چیز دیگهای در شکافهای سیناپسیم گم میشه. همش درگیر این این شکافها هستم، احساس میکنم قیمه بادمجون میره در میان تک تک این شکافها و فضای خالیشونو پوشش میده.
این البته موضوع خیلی عجیبیه برای خودم. وقتی که ایران بودم، بچه بودم، و بجز ۵ غذا چیز دیگه ای رو نمیخوردم:
استیک، همبرگر، پیتزا، تهچین، و بعدها لوبیاپلو.
هرچیزی که پیاز داشت تحمل نمیکردم، و برنج هم نمیخوردم. هیچ مشکلی با نخوردن نداشتما، میتونستم ماهها فقط یه بار در هفته یه وعده غذا بخورم. مصیبتی بودم برای مامانم. الان نیاز دارم اون مصیبت باشم برای خودم. نیاز دارم یه مدتی به خوردن اهمیت ندم، یه یخچال یا به شستن ظرفا.
ممکنه بگید برو سفر، نه حتی در سفر هدف من رستورانهای مختلف و بشقابهای محلی هر شهره. حتی وقتی رفتیم کوهِ بیابونیِ سنگی، من از قبل میدونستم میخوام کجا چی بخورم. قبلا خیلی تنهایی میرفتم سفر و کلی هیچکاک میکردم. وقتی یکی وایمیستاد میگفتم نهار کجا میخوای بخوری؟ منو ببر همونجا.
یه بار سه روز رفتم کپنهاگ برای کار، و بهمون نهار شام میدادن، چون باید خیلی اینکلوسیو میبودن همهشون وگان و گلوتنفری و کینوا و لوبیا بود. موقع رفتن که شد گریه کردم چون *هیچ خوراکی دانمارکی واقعی نخورده بودم* خوراکی دانمارکی واقعی؟ ساندویچ روباز ماهیهای خام یا سبزیجات. وقتی از اون سفر برگشتم خونمون، هر روز صبحانهی دانمارکی برای خودم درست کردم: شیرو گرم میکنیم برنجو میریزیم توش و دارچین و کره میزنیم سرو میکنیم. نهنه این شیر برنج نیست. چون بچگیم شیربرنج نمیخوردم تو ایران. این صبحانه دانمارکیه.
یبارم توی تفلیس، دو روز تنها بودم، تنها کاری که کردم این بود که از این رستوران رفتم به اون کافه و از اون کافه به کلاس آشپزی گرجی و از اون کلاس به مزرعه شرابسازی و از اونجا به شام.
وقتی داشتم میرفتم پرو باید درخواست ویزا و برنامه میدادم، ولی باید روزهایی رو انتخاب میکردم که عرض دو هفته هر ۵ تا رستوران توی لیستم جای خالی میداشتن، ولی نه روزهای پشت سر هم، و اون رستورانی که تو کوزکو بود باید وسط نمیبود که بشه پروازارو برنامه ریزی کرد. در وهلهی دوم اینقدر خوش شانس بودم که تونستم ماچوپیچو رو هم جا بدم.
فردا میرم تولد، میتونم بگم کیک تولد هم بلده بره تو شکافهای سیناپسی، ولی فعلا به امید باربیکیوی هفتهی بعد زندم.
۱ نظر:
از روز اول چالش میخوام در مورد "غذا" و ارتباطم باهاش بنویسم بعد هی میترسم . نوشته ی امروزتون خیلی دقیق به حال و احوال میخورد. باید فردا حتما بنویسم. مرسی.
ارسال یک نظر