۱۴ خرداد ۱۴۰۵
چند روز بود میخواستم خورش هندی درست کنم امروز بالاخره رفتم کنسرونارگیل خریدمو گراماسالا،بعدش رفتم افوگاتو بزنم ا.ویونای زیر روشا بستنیاش حس بچگیارو میده ارامش میگیرم، مخصوصا ساعت دو سه بعداظهر اگه جا باشه وبشینم همونجا افتابم بیوفته تو صورتم خیلی حال میکنم دلم میخواد تموم نشه اون طعمش از تو دهنم، .هوا داره گرمتر میشه مردم مخصوصا بسر دخترا رنگی رنگین خوشم میاد میتون ساعتها با لبخند نگاشون کنم، هر دفعه میخوام برم بیرون به این فکر میکنم که مثلا اگه الان تاب ببوشم نکنه بگیرنم وقتی میرم بیرون میبینم به به نه تنها تاب که دامن کوتاهم دیگه همه میبوشن یه حس سبکی میده بهم ،دو سه تا تلفن باید میزدم ،دوهفته بیش بعد از سالها یکی از استادامون دیده بودم کلی باهاش خوشو بش کردم قرار شد یبار بیاد بیشمون با چندتا از بچههای قدیمی که منهنز ازشون خبر دارمو میبینمشون.زنگ زدم بهش که فردا بیاد گفت اوکیم میام بقیه هم اوکی بودن،بیاده راه افتادم سمت خونه با خودم هر روز وهر روز فکر میکنم که هنوزم دلم نمیخواد برم از این مملکت چهاردهم اسفند تا بنجاه روز شمال بودم تهران نبودنم طولانی شد مطمعن بودم که میخوام برم از ایران ولی وقتی میام دلم نمیخواد برم . نوشتن همیشه برام سخت بوده وهست امروز که دیدم استوری ایدارو تصمیم گرفتم حتی اگه سخت انجامش بدم.. حرف p فارسی کیبوردم مدتهاس بیدا نمیکنم. تلاشمو میکنم برای فردا حتما بیدا کنم . الانم نوشته امو نه میخونم نه ادیت میکنم چون اگر اینکارو بکنم نمیرستمش وبشیمون میشم
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر