۱۴ خرداد ۱۴۰۵

کنعان

:

من هروقت می‌رم سمت پل کسی بهم لبخند نمی‌زنه ولی یه چیزای عجیب مجیبی پیش میاد که می‌گم وا پروردگارم اگه باهام حال می‌کنی و فکر می‌کنی دنیا با من جای بهتریه یه نشونه‌ی پولی‌ای دختر خوشگلی‌ای چیزی بذا جلو پام اینا چیه چرا روحیاتمو تاچی می‌کنی. یه بار چندسال پیش یادمه تنها واسه خودم تو کافه چای نشسته بودم سرم پر بود از این فکرای تیغو بردار دستاتو خط‌خطی کن تلافیههه. گفتم قهوه رو بزنم و دیگه کنسل کنسل کنسل. قهوه‌م جلو میزم بود یهو دیدم تق. یه توت از رو درخت افتاد تو فنجون قهوه. بغلشم نه، توش. صاف از روی درخت. عباس نمی‌تونست همچین قابی ببنده. خنده‌م گرفت. انقدر خنده‌م گرفت که اصلا کانسپت تیغ به هجو تبدیل شد و دیگه اون شکوه عرفانی مرفانیش از بین رفت (ساده متولد شو، اپیک بمیر).

یه مدت پیش باز از این فکرا تو مغزم بود گفتم ببین تو کافه نشین پاشو خودتو جمع کن. سمت پل بخوای بری باید راه بری نه اینکه بشینی منتظر. پاشدم ولیعصرو پیاده تنها کز کردم به سمت کریمخان گفتم ایول بالاخره پل. کریمخانم خودش مرد خوبی بود نمی‌گن تو رسالتی جایی مرد به هرحال اسمم باید نکو بمونه این چیزا خیلی مهمه برای بعد از مرگم شایدم سعدی راستی گفته بود و نمیرد مرد نکونام. قبل اینکه برسم به پل تو میرزا یه برگر جدیدی وا شده که همه دیدم عکس ازش میذارن دکور قرمزی امریکن وایبی. دوتا اینفلوئنسرا گفته بودن اینو نخورده نمیرید. گفتم چشم. از این برگریاس که نمیدونم شکلات و با انبه قاطی می‌کنه تو بادوم‌زمینی و چیزایی که مختص محدوده منطقه شیشه. گفتم عجیبه‌شو بده. وایسادم بیرون تا آماده بشه دیدم سه نفر وایسادن منتظر سفارش یهو یه دختره بین‌شون غش کرد افتاد. جلوی پای من. خیلی ساده افتاد. به هوش نمیومد. آمبولانس، برانکارد، آژیر. عین سکانس آخر کنعان. 

دیروز تو مطب روان‌پزشک نشسته بودم تا دکتر دیوونه‌ها بیاد برای معاینه. دیدم یه خانم شصت ساله با دخترش اومده. دختره گفت مامانم بخاطر بیماری سختش چندبار اقدام به خودکشی کرده. یه لحظه لال شدم. به دوستم گفتم پاشو پاشو وقت دکتر محترم مملکتو برا من نگیریم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر