امروز متوجه شدم اینترنت سیمکارتم رو وصل کردن! بعد از چند ماه، وقتی این ترم هم که کلاسا بود برخط! و همزمان گوشیم خراب شد و باز از تحصیل جا موندم... تو این همه سروصدا مگه میشه چند دقیقه خلوت کرد؟ یه طرف چند تا خانواده تو یک خونه با فضای تنش بالا، یه طرف زندگی تو یک محله پر از بزه و از طرفی دیگه خونه ای روبروی مسجد! امروزم دیگه طاقتم طاق شد و رفتم بهشون گفتم ما اذیت میشیم. پیگیرش شدم اما نمیخوام انرژی خودم رو زیاد رو این مسائل بذارم، دیگه مثل قدیم فکر اصلاح نیستم... شل کن سفت کن در میارم اما حقیقتش اینه که فکر کندن از اینجا شده تمام ذکرم! چیزی که تو من تغییر کرده اما گاهی وقتا باز ازون زیر میرا خودش رو میکشونه بالا، دارم اینکه بمونم کنار مادرم! مادرم؛ مادرم.
مادر بیولوژیکیم و مادر اجدادیم؛ بریدن این بند ناف سخت ترین کار زندگیمه.
و هنوز شک دارم به درستی این کارم! اما همزمان اون حرف استاد یادمه که شک گذرگاه خوبیه، توقف گاه خطرناکی!
با این حال با آخرین ذره های منِ فرسوده ام دارم ادامه میدم با امیدی کمی کمتر از قبل.
دلم رو خوش میکنم به پاجوشی که از زانفولیا در اومده، به شاخه های سرخس خشک شده که دوباره کمون کشیدن، دلم رو خوش میکنم به برگ های سبز شیشه های پتوسم. دلخوشی ای کمی کمتر از قبل! اما با امید؛ مگه برای ما چی مونده جز امید؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر