از همان سالها که با یار برگشتیم فرانسه، کارهای تلفنی با من بود طبیعتا چون یار فرانسه بلد نبود. بعدتر این به یک قانون نانوشته تبدیل شد انگار. بچه سه ماه بود که شش ساله شده بود و تقریبا هر روز میپرسید پس کی دندونام لق میشن. دندون که لق شد یادم افتاد که از بیمه ایمیل گرفته ام که وقتِ چکآپ دندانپزشکی شش سالگی شده. کمی بعدتر ایمیل هم گرفتم برای خواهر کوچکتر که چکآپ دندانپزشکی سه سالگی وقتش شده! دندان لق اول افتاد و چون ریشه نداشت من کمی نگران بودم که شاید دندان کامل نیافتاده و چند بار بلند گفتم باید حتما بریم چک آپ دندانپزشکی. با خواهرم که حرف میزدم گفت دندانهای شیری همه همینطورند. خیالم راحت شد. یک ماه پیش مرد گفت کلا خانوادگی نیاز داریم بریم چکآپ دندونپزشکی... سه هفته ست هر روز که بیدار میشوم و میدانم یک تلفن به دندانپزشکی در لیست کارها دارم. صبح در کابینت را که باز کردم آشغال موز را بیاندازم داخل سطل، یک موش کوچولو من را دید و هول کرد. من البته بیشتر هول کردم و جیغ زدم و برای اینکه موش بیچاره از ترسش یک وقت بیرون نپرد از کابینت، سریع کشو را هول دادم و از بیرون کابینت چند مشت نثار کابینت کردم که مطمئن بشوم موش از صدا ترسیده و به سوراخش پناه برده! مرد آمد بیرون و گفت «هر موقع دندونپزشکی رو زنگ زدی، به اون شرکت موش هم یک زنگ بزن لطفا»
من همان آدمیام که تلفن میزند. که قرار میگذارد با دوستها، که برنامه مهمانیهای آخر هفته را میچیند. اما گاهی دلم میخواهد به هیچکس زنگ نزنم و به هیچ تلفنی جواب ندهم. دلم میخواهد چند روز، هیچ کاری در لیستم نداشته باشم. سه روز کوله را بردارم بروم در طبیعت با یک کتاب کاغذی و یک دفتر خالی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر