۲۸ خرداد ۱۴۰۵

روشنایی قلبم

 پسرکم تمام روز قربون صدقه ی من میرود. اینقدر در تمام زندگی اش بهش گفته ام که شده ورد زبانش. او میگوید٬تو بهترین مامان دنیایی چون همه چیز را برام نمیخری ولی خیلی باحالی. تو با مامان های دیگر فرق داری.تو اگه بدونی چقدر خوبی ! چقدر خوشگلی!

  بله خب فرق دارم کدوم مادری از کارای بد بچه اش ذوق میکند؟ هر وقت این بچه شیطنت میکند من از خودش بیشتر هیجان زده میشوم. حتی وقتی با بداخلاقی با من حرف میزند میپرم گازش میگیرم از اینکه اینقدر بزرگ شده و دارد تین ایجر میشود و برای من بداخلاق هم شده. قسمت تنظیم رابطه مغز من خراب است و با همه یکجور برخورد میکنم بخاطر همین هیچوقت مثل مامان ها جذبه ندارم. نقص توجه هم دارم و با وجود اینکه داروی بیش فعالی هم میخورم باز هم یکسره دنبال تامین دوپامین و Novelty هستم. امروز روبروی هم ایستادیم تا نوک بینی ام رسیده . تا یک سال دیگه از من بلندتر خواهد بود. بچه ی کوچولوی قشنگ من. پاره ای از قلب من .

 

هیچ نظری موجود نیست: