۳۰ خرداد ۱۴۰۵

قاضی پلید

 خوش خوشان داشتم واسه خودم تو راه روی خالی از آدمیزاد بیمارستان میرفتم که یک آپولویی برای یکی از دکترا هوا کنم. نوتیفیکیشن گوشی صدا کرد؛ لابد یکی از هزارتا ایمیل از لینکدینه که بیا فلان جاب دقیقا واسه تو ساخته شده؛ بیا و بردار و ببر؛ اومدم خیلی سَرسَری نگاه کنم که فقط اون بیل بیلک قرمز پاک بشه که یهو قلبم به تاپ تاپ افتاد. 

 "مهندس محترم به این وسیله  مشتاقانه از شما دعوت میشود که قدم رنجه فرموده و تشریف بیارید به دیدن مجازی ما تا اگر قابل بدونید به خانواده ی جهانی ما بپیوندید. "

خندم گرفت. همون جا وایسادم . نمیدونم گوشیم حالا چرا شوخیش گرفته بود که یهو قفل کرد و رفت رو * سیری . واسه خودش  به خوندن متن ایمیل. باید خوشحال باشم الان؟ استرس؟ هیجان؟  این ایمیل رو اگه اون ۷۰ روز که در به در کار بودم میگرفتم لابد شیون کنان میدوییدمو همه مریضارو بغل میکردم. اما الان؟! نمیدونم .

طبیعتا باید برام یه فرصت باشه در شرایطی که یه جای امن و گرم دارم که کفاف روزمره مو میده. اما یه چالش جدید؟ تغییر و تحولات دوباره؟ زود نیست؟ وقتی میخواستم اپلای کنم ح میگفت ولش کن یه ذره نفس بکش از امنیتت لذت ببر. ولی اون روح کمال طلبیم اجازه نداد که  مبادا یه فرصا بهتری باشه و از دستم بره.

دوباره نشستم به آمادگی با کمک دوست عزیزم *جی پی تی. دوباره از اول تمرین کنم که چطور "از خودم بگم؟ لبخند بزنمو مسلط باشم جلو این سفیدای لوس و ماشینی. 

دوباره هیجان و ترس با این قضاوتگر ظالم درونم؛ که زورش میاد یه کم بهم اعتماد کنه تا برم جلو و بجنگم.

هیچ نظری موجود نیست: