روی فرش توی حیاط دراز کشیدم ، به آسمان بالای سرم نگاه میکردم.
ستاره درخشانی سو می زد و نسیم خنکی به صورتم میخورد.
آسمان صاف صاف .عاشق آسمان های این خطه کوهستانی ام .انگار نزدیک تره .
فقط سکوت دلممی خواست .از همهمه های مهمانی های چند روزه خسته بودم .
توی این چند روز سفر به اندازه چند ماه با ادمها ارتباط داشتم.
نه اینکه بد باشه ها ، من آدم تعاملی نیستم انگار وقتی زیاد با آدمها ارتباط دارم ذخیره تعاملم ته می کشه .
ولی می دونم که آدم با آدمه که زنده است .
همین دوستی ها همین ارتباط ها همین خوشی های جمعی آدمو سرپا نگه می داره .
آدم تنها یه جایی کم میاره .
نخ وصل آدم به زندگی همین دلبستگی هاست.
دارم یاد می گیرم خسته نشم از توی جمع بودن ؛
آدمها رو می پذیرم با تفاوت هایی که باهم داریم .لذت می برم از وقت گذروندن و حرف زدن باهاشون، حتی آدمهایی که از دنیای من خیلی دورند ، این کارو چون بلد نبودم الان به نظرم خیلی دارم کار بزرگی میکنم و ازش خوشحالم .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر