دیشب دوباره کارائوکه داشتیم. هوا گرم بود و فکر کردیم لابد بازم کنار آشپزخونه برگزارش میکنیم، اما ساعت 6.30 یهو بارون گرفت و هوا زا 40 درجه شد 20 درجه! خیلی حال داد. اونقدری خنک شد که تونستیم بریم فضای سبز بیرون.
رفتم از یخچال یه لیوان آب سیب بریزم برای خودم. بچهها همه یه بطری یا لیوان آبجو یا شراب دستشونه ولی دلم الکل نمیخواد. اشتباه میکنم البته، وقت درستش همین موقعیتهاست! رالف تو آشپزخونه است. بهش آب سیب تعارف میکنم، با شک میگه میخواد. یه لیوان از کابینت برمیدارم و براش میریزم. میپرسه تنکیو به فارسی چی میشه؟ فکر میکنم. میگه شکرا؟ میگم اون عربیه، مرسی رو زیاد استفاده میکنیم ولی اونم فرانسوی، ممنون هم میگیم. سپاس رو یادم نمیاد اون موقع. میگم به فیلیپینی چی میشه؟ میگه سلامت. از اندونزی رفته رسیده به فیلیپین احتمالا.
آخر شب، بعد از اینکه حراست دانشگاه میاد درها رو ببنده و مجبور میشیم بساطمون رو جمع کنیم، تو راه خوابگاه لوییجی رو میبینم. تا حالا با هم صحبت نکردیم. میگه موقع کارائوکه به آهنگ ایرانی مورد علاقهاش فکر میکرده. میپرسم چه آهنگی؟ اسم آهنگ و خواننده یادش نمیاد، ریتمش رو اجرا میکنه. میگم هایده است، خوانندهاش قدیمیه، خیلی وقته مرده. میدونه. قبلا خواننده و متن ترانه رو چک کرده. گوشیش رو در میاره، اسپاتیفایش رو باز میکنه، میره تو صفحه هایده. میپرسه دیگه کدوم آهنگش قشنگه؟ نگاه به لیست میکنم، میگم سوغاتی هم قشنگه.
بهش میگم یه آهنگ ایتالیایی که دوست داره رو بهم معرفی کنه. میگه من آهنگای قدیمی دوست دارم. میگم چه بهتر، هایده هم قدیمیه. خواننده مورد علاقهاش Lucio Battistiه و آهنگ Il mio canto libero رو پیشنهاد میکنه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر