نيمه شب تابستان و هواي به شدت داغ ، به شدت كلافه روي تخت در حال ملق زدن بودم كه صداي ضربه به در آپارتمان را شنيدم و خوب معلومه كه سه متر پريدم بالا و با سرعتي كه نميدونم چقدر بود خودم را به در ورودي رساندم دوباره ضربه و اين بار محكم تر
چراغ راهرو را روشن كردم و با صداي بلند گفتم wer ist da (كي اونجاست؟) صداي نفس نفس زدن كسي را ميشنيدم و از آنجا كه چراغ راهرو خاموش بود نميتوانستم ببينم كي آنجاست!دوباره ضربه به در و اين بار همراه با صداي ناله! پناه بر خدا اين كيه؟شايد از همان كلك هايي ست كه دزدها سوار ميكنند تا آدم در را باز كند! با صداي بلند گفتم ich rufe gleich die Polizei an(الان به پليس زنگ ميزنم) . صداي ناله بلندتر شد و دو سه ضربه محكم تر !نميدانستم بايد چكار كنم يك كم ترسيده بودم ولي با وجود قفل اضافه در مطمئن بودم تا در را باز نكنم خطري تهديدم نميكند. سكوت كردم و منتظر شدم صدايي شبيه كشيده شدن چيزي را زمين آمد و ناله هايي كه بلندتر ميشد! دوباره بلند گفتم كي آنجاست؟ ناله ضعيفي گفت Ihr Nachbar(همسايه تون) صداي آقاي "هلر "بود. زود در را باز كردم روي زمين افتاده بود و از گوشه پيشاني اش خون سرازير بود. خداي من پيرمرد بينوا !فورا شماره اورژانس را گرفتم و نشستم روي زمين و سرش را كمي بالاگرفتم ، صدايش زدم ، چشمانش را به زحمت باز كرد و لبخند و بيهوش شد . ٦ دقيقه بعد اورژانس آمد دو دختر جوان بالاي سرش بودند و سعي ميكردند بيدارش كنند و كمك هاي اوليه و …"پترا" و شوهرش هم آمدند ، دخترها شرح ماجرا را پرسيدند و به كمك هاي اوليه ادامه دادند و نهايتا پزشك اورژانس رسيد و آقاي "هلر" را با خودشان بردند. پليس در آپارتمان را بست و كليد را با خودش بردند . "پترا" پرسيد چطور خبردار شدي كه اينجا افتاده ،گفتم خودش خبرم كرد!
همسايه ام آقاي "هلر" مرد ٨٥ ساله تنهايي ست كه اين آواخر خيلي حال و روز خوشي ندارد به نظرم اختلال حواس هم پيدا كرده و روزي دوبار از مركزي مي آيند تا داروهايش را بدهند و كمك اش كنند.
ياد داستان كتاب "مردي به نام أووه" افتادم و خدا را شكر كردم كه از شدت گرمي هوا خوابم نبرده بود و توانستم به همسايه ام كمك كنم . چقدر پير شدن در تنهايي غم انگيز و خاكستري ست…
امروز بعد از كار براي ديدنش به بيمارستان مي روم شايد "پترا" هم همراهي ام كند .آب ميوه تازه و روزنامه را نبايد فراموش كنم شايد هم يك جلد از كتاب مردي به نام أووه ! وقتي به اين فكر ميكنم كه آقاي "هلر" چقدر از ديدنم/مان خوشحال خواهد شد، بي اختيار لبخند ميزنم .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر