۲۶ خرداد ۱۴۰۵

آنالی اکبری

 پارسال اینموقع با آنالی اکبری کلاس نویسندگی میرفتم. بهترین روزای زندگیم. منِ بعد مهاجرت کلا خیلی خجالتیم مخصوصا تو کال و تلفن و مکالمه و این بخش زندگی گراهابلی. تو اون کلاسم خیلی خجالتی بودم مخصوصا چون سلبریتی محبوبم سر کلاس بود هر جلسه و حضورش مثل کنسرت خواننده‌ای بود که باید جیغ میزدم تا خودمو تخلیه کنم. یکی از بچه‌ها کلاسارو ضبط میکرد، بعد کلاس دوباره قسمتای آنالیشو میدیدم. یه مدت هرروز باید یه کانتنت آنالی‌دار میدیدم، پارکست یا مصاحبه یا کتاباش یا کپشناش یا بارش‌های پراکندش. جلسه اول گفت چرا میخواین بیاین این کلاس؟ همه گفتن تقریبا میخوایم نویسنده شیم و روانشناسم گفته شروع کن نوشتن و اینا. من میخواستم آنالی شم، هنوزم میخواما، یعنی هنوزم تمام تلاشم اینکه راه زندگیمو هرچی بیشتر نزدیک به آنالی کنم. یه مکتبی باید باشه به نام مکتب آنالی، احتمالا خودم باید تاسیسش کنم. البته تو دنبال کردن باحال هفته خیلی کم کاری میکنم. کلا تو دیدن فیلم و سریالایی که بقیه معرفی میکنن اصلا خوب عمل نمیکنم. لیست مناسبی ندارم و از لحاظ جاهایی که میشه فیلم دید خیلی محدودیت دارم، اگه تو نتفلیکس و آمازون نباشه، باید دانلود کنم و باید لپ‌تاپو بزنیم به تلویزیون و اونجوری ببینیم تازه برای همسرم خیلی وقتا باید زیرنویس بذارم که پیدا نمیشه مطابق با نسخه فیلم، نتفلیکسو آمازونم یه هفته یه چیزیو دارن هفته بعد ندارن، سریال شروع کردن توش خیلی ریسکیه.

وسط ترم جنگ شد. خیلی ناراحت و استرسی بودما ولی خوشال بودم گاهی تو گروه آنالی پیامای آنالی‌طور میفرستاد و جنگ از نگاه آنالی رو هم میدیدم، و سر کلاسم همش حرفای آنالی‌طور میزد، جنگ هیچ قسمتی از آنالیّتشو تغییر نداده بود، احتمالا زندگیشو چرا، ولی اونو نمیدیدیم. دلم نمیخواد حرفاشو اینجا بگم چون احساس میکنم نقض پرایوسیشه ولی اینو میتونم بگم: جلسه اول گفته بود که به دفتری داشته باشین که ایده‌هاتونو توش بنویس حتی اون خیلی خام و یهوییا، اونقدر باید موقع نگاه کردن بهش شرمتون شه که عرق شرم بیاد. منم دفتر شرمگین دارم اینقدر شرمگین که جز دو خط بقیه‌اش اصلا خالیه. شرمم میشه بهش نگاه کنم‌. الان فکر میکنم در طول این یکسال میتونست اینقدر پر بشه از ایده‌های خبیث، منبع الهام ویلان بعدی مارول با تمامی شخصیت پردازی و داستان و نقطه‌های متعدد عطف. نمیدونم با این همه احساسات خبیثانه چرا هربار سعی میکنم یه داستان کوتاهی بنویسم، یه چیز لوس موعظه‌وار ایرج ملکی طور و مناسب برای تدرس حوزه علمیه میشه. احساس میکنم توی نوشتنم خیلی خجالتیم مخصوصا وقتی بخوام برای بفرستمش یکی دیگه بخونه. یکم باید لحنمو درست کنم، یکمم مشاهده‌گر بهتری باشم و با مردم حرف بزنم و ازشون متنفر نباشم در نگاه اول، سعی کنم واردشون بشم و کنجکاو باشم، یکم مردم به تخممن. مثلا بهناز اقبال صدای مکالمه‌ی دیگرانو میشنوه و قربون صدقه‌اشون میره، من وقتی ببینم دو نفر اینقدر حرف میزنن جامو عوض میکنم میرم یه جای بی‌صدا، فوشم میدم تو دلم حسابیم بد نگاهشون میکنم.

هیچ نظری موجود نیست: