انگار من نوشته باشم. همیشه دلم میخواسته کتاب ترجمه کنم، ولی نه ترجمهی وفادار، ترجمهی بیوفا، با بسیار دخل و تصرف. و همیشه دوست داشتم اون تیکه از کتاب که داره بسیار هیجانزدهم میکنه رو برای دیگری با صدای بلند بخونم. دورههایی که با پارتنر زندگی میکردم شدنی بود این کار -اونا هم بالاخره از سر علاقه یا رودروایستی گوش میدادن- اینجا اما نه. اینجا کسی رو سراغ ندارم به درد گوشدادن به «با صدای بلند یه تیکه از کتاب رو براش خوندن» بخوره.
یه بار که دیگه خیلی بهم فشار اومده بود، زنگ زدم به کامیار. فکر میکردم همیشه تا دم صبح بیداره، ولی از شانس من اون شب -که میشد روز من- خواب بود. اومدم قطع کنم بره به آدامهی خوابش بپردازه که گفت نه، حالا که بیدارم کردی لااقل بخون اون لامصبو. براش ریلکه خوندم و پسوآ. و پل سِلان.
تبعیدیِ جان خویش شدهام. چه قدر زیستهام بیکه زندگی کرده باشم. چهقدر اندیشه بیکه اندیشیده باشم. چه آزردهام از جهانِ خشونتهای منفعلانه، از مخاطرههایی که بیهیچ حرکت و زحمتی تجربه کردم. اشباعم از آنچه هرگز نداشتهام و نخواهم داشت. خستهام از خدایانی که تا امروز وجود نداشتهاند. من زخم تمام جنگهایی که نرفتهام را بر پیکر دارم. عضلاتم از تلاش و تقلایی که حتی فکر انجامشان هم هرگز به خاطرم خطور نکرده است درد میکند. من پلی هستم میان آنچه ندارم و آنچه نمیخواهم.
و خوندم:
این فضای میانِ «همیشه و هرگزِ» پل سِلان، میان رفتن و ماندن، بودن و نبودن، میان ندیدن و چند زمان را همزمان دیدن در متنِ پروست، همان قلمرو امر وهمانیست: همان شاید-در-گذشتهای که هرگز رخ نداد اما نمیشود هم گفت چون رخ نداده غیرواقعیست، و شاید حقیقتاً روزی رخ دهد، هرچند واهمه داریم هرگز رخ ندهد و گاه دلمان میخواهد اصلاً رخ ندهد یا اقلکم حالاحالاها رخ ندهد.
کامیار گفت آفرین، عجب واژهآراییای کرده. گفتم حالا برو بخواب. گفت خب. گفت اسم کتابه رو تکست کن برام. فکر کنم اینو گفت که مثلاً توجه نشون داده باشه بهم. تو دلشم اضافه کرده ۲۰ ساله با هم بریکآپ کردیم ولی هنوز باید نصفشبا از خواب و زندگی بیفتم از دستش. اسم کتابو براش تکست کردم -شفق در خم جادهی بیرهگذر- و با خودم گفتم خیلی خری آیدا.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر