تمام مغزم مشغول ح شده. داشتم فوتبال میدیدم به ح فکر میکردم. تو ماشین وقتی به اونجای مدرس رسیدم به ح فکر میکردم. چراغ خونه رو زدم به ح فکر کردم. گوشی رو میبندم ح. باز میکنم ح. الان که رو تخت به پهلو خوابیدم به ح. یه چیزی درم میجوشه که خودمو میترسونه مدتها بود کسی در من اون حس درونی و جوشش و اشتیاق رو نیاورده بود. اون چیزی که متعالیشو در زندگیم سه بار تجربهش کردم. حالا هم خوفم هم رجا. میخوفم از اینکه واقعیه نکنه قلبم به مغزم مسلط شده اصلا و میرجائم از اینکه آها تو نمردی تو زندهای و میتونی یکی رو بیمنت دوست داشته باشی. فهمیدم تو سی و دو سالگی هم عاشقی همون شکلیه فقط متینتر. همون شکلی. که توت یه جوری میشه مولکولات قیلی ویلی میرن و آتیش ریزی از معدهت میزنه بیرون و دلتنگ میشی و تازه میفهمی دلتنگی یعنی چی نه از این دلتنگیا که یه مدت یکیو نمیبینی میگی دلم برات تنگ شده نه. یعنی هوا کمت میشه. هجران و تاسیان و داریخماخ و این کوفت و زهرمارا همه رو هم. ترکیبی پررو. ترکیبیِ کشنده که نمیکشدت ولی قویترتم نمیکنه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر