۲۸ خرداد ۱۴۰۵

دنیای وارونه

 دنیا اینجا کاملا برعکسه. نه که فقط چون روز و شبمون با ایران جا به جاست. از همون موقع که پرواز کردیم و تو زمان سفر کردیم یعنی به عبارتی ۱۳ ساعت جوون شدیم این دنیا برام واررونه شد. دیگه حالا به خوبی و بدیش کار ندارم اما دارم کم کم عادت میکنم که مثلا گرم ترین ساعت روز دیگه ۱۲- ۱ ظهر نیست. اینجا خورشید حتی تو روزای ابری تمام سعیشو میکنه که شده چند دقیقه ای دم غروب در بیاد و عرض اندام کنه.  پس تقریبا ۵ عصر گرمترین و آفتابی ترین زمان روزه. البته همه اینا واسه روزای عادی سال یا همون تابستون صدق میکنه. باقی وقتا همه‌ی بازه‌ی روز فشرده میشه تو ۲-۳ ساعتی که هوا روشنه.

دیروز * مریضی رو صدا کردم که مثلا صبح تا شب بخوابم تا این ویروس لج آور از بدنم خارج بشه. تا ۱۲ ظهر هی تو تخت غلت خوردم دلم نمیخواست چشمامو باز کنم که ببینم آیا هنوز اسیر این وروجک هستم یا نه.  یادم افتاد به میم قول داده  بودم که امروز خودمو روپا کنم که بریم سرقرارمون و خاطره بسازیم. رفتیم، به زور هردو سرپا شده بودیم و به روی خودمون نمیووردیم. یادمه میگفتن کرونا میزنه به اون نقطه ای که بدن توش ضعیف تره این از اون میگفتن های عالمان سطح شهر بود البته. حالا باید بگم که جالبه این مریضی زده به قوه‌ی تصمیم گیری من.  ادامه نمیدم این بخش رو که به روی خودم نیارم چه ضعف خنده داریه.

راستش از جمله‌ی میم که مدام میگه خاطره سازی کنیم ترسیده‌م. اصلا برام یه معنی خدافظی و ترک کردن داره. باز تو کرونا و تو اون اوج پنیک و اضطرابم یادم میاد که هی با خودم تو کلنجار بودم که بهتره بیشتر عزیزانمو ببینمو سیراب کنم وجودمو از عشقشون؟ یا دوری کنم و حجم خاطرات رو محدود کنم که مبادا یه روزی دمار از روزگار دلتنگیم دربیاره. انقد ترسیدم که شبا قبل خواب یه مینی ورژن از پنیک میاد سراغم که با درمان سرگیجه‌ش  سر و تهشو هم میارم.

بعد از یه روز پر خاطره لب ساحل با باد و طوفان اقیانوس و گرفتن هزار عکس در ژست های مکش مرگ مایی که مورد پسند میم باشه برگشتیم خونه. روی مبل که نشستم تازه فهمیدم که  این وروجک تو همون باد و ساحل تازه حال اومده و  خیال رفتن نداره. خودمو که انگار ۱۰۰ کیلو به وزنم اضافه شده به تخت رسوندم؛ تخت که باید بگم حمام آفتاب.  یه جوری این آفتاب تمام  وجودمو گرم و نرم کرده بود که همونو بیهوش شدم تا نمیدونم چند بعد از نصف شب- ۸ و ۹- که از تشنگی بیدار شدم.

اون خواب انقدر بهم چسبیده که امروز رو ثانیه شماری میکنم که برسم خونه و  آب بشم رو تخت آفتابم و تن و بدنم حال بیاد. این وارونگی جغرافیا یه وقتیم بهم حال میده.

"دنیای وارونه اینو خوب میدونه ..من دیوونه تو رو دوست دارم ..."

*call in sick

هیچ نظری موجود نیست: