۰۱ تیر ۱۴۰۵

از شرم

 فوتبال نمیبینم هیچوقت ندیده ام علاقه ای نداشته ام. نشسته ام ثابت و صامت از خستگی نمیتوانم حتی تختم را از لباس ها و حوله و میز اتو و اتو و اسپری خالی کنم. خانه شهر شام است. من از آخرین معاشرت مید سامر ٫ مهمانی بزرگ  خانه ی دوستم برگشته ام. کیک سیب و دارچین عالی شد ولی حلیم بادمجون کمی شور شده بود. اینقدر خوشمزه ها زیاد بود  که شکمم واقعا باد کرد. آخر از همه آب طالبی و فالوده شیرازی هم که اصلا نمیشد ازشان گذشت. مادرشوهر نیجریه ای بسیار مسرور بود. خیلی از دستپخت ها و مزه ها تعریف کرد. یکبارکه به آشپزخانه سر زد و دید هر کداممان خیلی حرفه ای مشغول پخت و پز هستیم  گفت : به به زنهای ایرانی چقدر همسران خوبی هستند٫ چقدر کدبانو هستند! 

خستگی ام فقط جسمی نیست. دو بار شرم به سراغم آمد. جنگ با شرم خیلی انرژی میگیرد. اینکه در آن لحظه شناسایی اش کنم و نگذارم از هم پاشیده شوم و جلوی حمله ی آن حیوان وحشی را بگیرم کار سختیست. من خودم هستم شفاف و صادق. فکر میکنم آدمهای اطرافم هم یا این را قبول میکنند یااگر خیلی برایشان غیر قابل تحمل باشد قطع رابطه میکنند. بهرحال شبح این شرم هنوز پشت سرم ایستاده. است

 راستی صبح  وقتی هنوز خواب بود چت های پسرکم را خواندم. اینقدر قشنگ بود ٫مودب ٫مهربان ٫یک جنتلمن واقعی بود. حض کردم.عکسهایی که برای هم فرستاده بودند هم بی مشکل بودند . کردیتش را بخودم میدهم که هر چند در همه ی کارهای دیگر ناتمامم این یکی را خوب انجام داده ام. 

هیچ نظری موجود نیست: