۰۱ تیر ۱۴۰۵

اسمشو نبر!

دیروز از طرف مهد جگرگوشه به برنامه ای دعوت شده بودیم که مثل یک پیکنیک بود ولی به مدت یک شبانه روز، در یک جگل زیبا با استخر و جای خواب و… .از این برنامه هایی که امضای سوییسی هایت و خودشون عاشقشن.  ما البته نصف روز شرکت کردیم. 

اونجا با یکی از مامانا که دخترش هم گروه جگر گوشه است داشتیم صحبت میکردیم که دست تنها چقدر سخته در مملکت غریب بچه بزرگ کردن و اینا. یهو دیدم با بچه ام یه زبان عجیبی حرف میزنه، فکر کردم پرتغالی است. پرسیدم به چه زبانی حرف میزنی؟فت عبری. گفتم عه؟ اهاااا. گفت تو مال کجایی گفتم ایران. و برای یک لحظه من :| اون :| 

ولی فقط یک لحظه. بعد برگشت گفت ای بابا اره این ممالک ما هم که اینجور و اونجور و… و اینکه خیلی متاسفم که شنیدم بعضی از ایرانی ها توی این بمباران ها پناهگاه نداشتن که برن. ابن مادر یک ادم واقعی و بی ادا بود. این حرفشم از روی حقیقت زد. منم گفتم: ای بابا! دلت خوشه! حکومت ما مردم خودش رو نکشه ، پناهگاه پیشکش! پناهگاه واسه ایرانی ها فنسی محسوب میشه. دیگه نمیدونست چی بگه. تا همینجا میتونست بفهمه و همدردی کنه. از این جا به بعد مثل همه ی دوستان دیگه امون که سیستم عاملشون اصلا نمیفهمه ما چی میگیم، به واقعا متاسفم بسنده کرد. 

۱ نظر:

Nili گفت...

منم با هر اسرايیلی چند کلمه حرف زدم دوستانه بوده و کارهای دولت ها رو به آدمهای اون کشور نچسبونده. روز اول جنگ دوست امریکایی من با ناراحتی مسیج داد و معذرت خواهی کرد که کشورش به کشورم حمله کرده منم گفتم اصلا مغذرت خواهی لازم نیست تو که حمله نکردی! چیزهای دیگری هم گفتم که جزو واضحات بود.