رسیدهام به مرحله گچ و بتونه. کم کم انگار میشه به آخر کار امیدوار بود و آفیسی که تو ذهنم بود رو میون دیوارهای لخت خیال کرد… هفته پیش به سین گفته بودم با مرد دو ساعت کار کردیم فقط تونستیم یک ردیف پلاک بزنیم به سقف. نوشته بود آروم آروم. گفته بودم با این سرعت تا آخر تابستون هم آفیسم آماده نمیشه، احتمالا از دوستان کمک بگیریم. برام نوشت یکی هست اینور دنیا از خدا میخواست بتونه بیاد کمک کنه دور و برت باشه آفیست رو برات درست کنه. چقدر دلتنگش شده بودم… میخواستم براش بنویسم یک وقتی که تلخیِ این روزها کمتر شد، شاید برات تعریف کنم این داستان پر از اشک و رنج رو. طبیعتا جلوی خودم رو گرفتم. تلخی کمتر شده و منم فکر کردم حالا شاید وقتی دیدمش بهش بگم. پاشدم برای اینکه دلتنگیم نرسه به چشمها، وسط یک روز شلوغ رفتم سراغ اتاق بچهها و عوض کردن ملافههای تختهاشون.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر