۲۵ خرداد ۱۴۰۵

دوشنبه ، بیست و پنج خرداد ، پانزده ژوئن

 

بدبختیه ها! از اینکه از نوشتن داره هر روز بیشتر خوشم میاد ، میترسم. انگار یه خمینی درون دارم که میگه ولکن اگر خوشت بیاید حرام است! و لامصب خیلی داره خوشم میاد.

ترسم رو میفهمم البته. جون لذتش مال دنیاییه که از دسترسم دوره. بهش بها دادن معنیش این میشه که بخش های نزیسته ی خودم رو بیشتر زندگی کنم، که جرات میخواد. الان هم جاش رو ندارم. فعلا تصمیم دارم مدارا کنم . با خودم، محدودیت هام، ترسم و نوشتن.

باید ولی لذتش رو نگه دارم و اگر بخواد لذتی داشته باشه، نباید هیچ باری داشته باشه. باید برای خودش باشه. یه چیز خیلی مهم که تو کلاس نویسندگی پارسال بهش رسیدم همین بود که نوشتن موضوع نمیخواد. مهم مشاهده کردنه . روایت کردنه. زندگی به ذات حیرت انگیزه. هر چیز ساده ای. هر چیزی رو انتخاب کنی، بهش خیره که بشی ، میتونی حیرت کنی. همین ابر، همین پرنده ی توی آسمون، در، دیوار، هرچی. وقتی خوب میبینیشون ، و باز میبینیشون ، فکر میکنی اا چه جالب. چه عجیب. برای من انگار نوشتن ، صرف نوشتن ، تمرین عمیق تر تجربه کردن لحظه هاست. ایستادن ، دیدن ، تجربه کردن، تجربه رو از آن خود کردن و بعدش روایت خودت رو گفتن. 

من نویسنده نمیشم ولی فکر میکنم همیشه نوشتاری میمونم. با نوشتن خودم رو تجربه میکنم.  

هیچ نظری موجود نیست: