۲۵ خرداد ۱۴۰۵

پول پارتی

 دوره پیش دانشگاهی یه معلم فلسفه داشتیم که هیچوقت ازدواج نکرده بود،خیلیم جدی بودهمیشه، نمیدونم چی شده بود که یه روز بعد از کلاسش که هنز زنگ تفریح نخورده بود اجازه داده بود همه بچه ها ارزوهاشونو بگن ،خیلی یادم نیست چی بود ارزوی بچه ها، ولی یکی رو هنوزم که هنوزه یاددمه.که گفت من دلم میخواد در اینده ازدواج کنم سه تا بچه داشته باشم شوهرم یه خونه یه ماشین پیکانم داشته باشه. معلممون یکم نکاش کرد کفت هوووم خیلیم خوب، ازدواجو بچه و اونوقت چرا ماشین پیکان؟ دختره گفت خوبه خیلی مدل بالا ام نباشه برام مهم نیست راضیم، خانم فلسفه با لبخند یواش که اصلا ندیده بودم بهش گفت دخترم اگه الان به پیکان راضی هستی بعدا بلیط اتوبوسم کف دستت نمیذارن. 

همه اینارو گفتم که برگردم به حرف ایدا که گفت هر چی ارزو کنین اتفاق میوفته پس پنج میلیون دلارو یادت نره...                       از اونجاییکه تو این یکی دوساله زیاد با گالری ها گالری دارا معاشرت داشتم وخیلی شاکیم از بعضیها شون از وقتی ایدا گفته بنویسین ارزوهارو دارم فکر میکنم که دلم یه گالری بزرگ میخواد مثلا عین خونه فرشته مامانی قبل از اینکه بکوبن بسازن.         یه حیاط بزرگ با درختای بلند وسطش یه استخر ،دوطرف استخر فواره ، دو طبقه جدا از هم بالکن های سقف دار بزرگ توی خونه پر از دیوارهای خالی برای تابلو. تابستونا کنار استخر ایونتم میشه برگذار کرد، حتی میشه یکی از اتاقارو کانسپت استور کنم. ولی یه طبقه کلا فقط گالری باشه، وای از فکرشم الان تپش قلب میگیرم .البته همه اینا بعلاوه اون پنج میلیون دلار باشه لطفا. ینی میشه ایدا

اگه این ارزو براورده بشه من اسمشو میذارم گالری کارپه ،  همه این جمع ام دو روز مهمون من پول پارتی

هییییی .... باشد که براورده شود نقطه

هیچ نظری موجود نیست: