۳۰ خرداد ۱۴۰۵

بیستم ژوئن

 اومدم دیدم دزیره و آیدا هم از ترجمه نوشتن، گفتم اوه، شعور جمعیه یا چی؟ برا من وسوسه ترجمه سال‌هاست تو سرمه، اما وقتش نبوده با کار و بچه و زندگی. حالا که کار نمیکنم و به خودم فرصت دادم برای خوندن و نوشتن، و ازونجا که فهمیدم موراکامی در کنار نوشتن ترجمه هم میکنه، فکر کردم شاید ترجمه کمک کنه به نویسنده شدنم! [کاملا جدی]

امسال برای روز مادر کتاب منتخب داستان کوتاه‌های نیویورکر (که به مناسبت صد سالگیش چاپ شده) رو کادو گرفتم. چون که مرد دیده بود لیست داستان‌های این کتاب رو پرینت کردم و هر کدوم رو که پیدا میکنم و می‌خونم، تیک می‌زنم. 

یک داستان از موراکامی داره این کتاب که ترجمه فارسیشو پیدا نکردم و انگلیسیش رو از کتاب هدیه‌ام خوندم…  موراکامی از نویسنده‌های مورد علاقه منه. همینطور که می‌خوندم به مرد گفتم ترجمه این داستان رو به فارسی پیدا نکردم، اصلا شیطونه میگه بشینم ترجمه کنم. گفت چرا که نه؟ 

البته اواخر داستان فهمیدم که چرا ترجمه فارسی این داستان چاپ نشده جایی… مسخره نیست که نتونیم بنویسیم دو نفر چند بار سعی کردند س.ک.س داشته باشند و مرد نتونست؟ طبیعی‌تر و انسانی‌تر از این تجربه آخه وجود داره؟ 

روزی هم که کتاب رو هدیه گرفتم، عکسش رو برای دوست مترجمم فرستادم گفت یکی دیگه بگیر نگه دار چند سال دیگه مردم پول خوبی میدن برای این‌ کتاب… به مرد که گفتم، نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت قول میدم سهام بگیرم، بیشتر سود کنیم…


۱ نظر:

J.run گفت...

حالا که نمیشه چاپش کرد، اگر حوصله کردید ترجمه کنید، شاید ریز ریز توی این روزمره‌نویسی‌ها برای ما هم نوشتید؟