۳۰ خرداد ۱۴۰۵

 رفتم تو حیاط هوا بخورم. از مسیر سنگهای سفیدی که چند سال پیش درست کردم رفتم تا ته حیاط زیر درخت انجیر که دیگه برگهاش حسابی پهن شده و یه سایه دلچسبی داره زیرش، برگشتم به حیاطی که سنگ سنگش و همه گیاههاش رو خودمون درست کردیم نگاه کردم سبزی درختهای سرو دورش تو نور آفتاب و آسمون آبی همیشه هیجان میده بهم. چشمم افتاد به مسیر سنگهای سفید و باغچه کنارش. مسیر منحنی با یکی دوتا قوس کوچیک و بزرگ و کنارش یه باغچه با ردیف شمشادهای کوچیک که هماهنگ با قوسهای منحنی کاشته شده. سمت دیگه شمشادها چمنه. ک اصرار داشت که بین شمشادها و چمن باید مرز بگذاریم و تو چند روزی که من خونه نبودم رفته بود یه مرز بی نقص و صاف رو با آجر درست کرده بود. 

اون خط به شدت صاف و مرتب کنار اون مسیر منحنی یه تناقض جالبی رو ایجاد کرده بود. دیدم همیشه همینطور بوده. من فکرهام، کارهام و برنامه هام همش پر از کش و قوسه. هیچوقت هیچ نقشه‌ای رو مرتب و منظم تو مغز، ندارم، اونقدر کش و قوس میام تا راهمو پیدا کنم و بر عکس ک همه چیز براش خطیه تقریبا از اول می‌دونه چی می‌خواد و کجا باید بره. من همیشه من می پرم جلو و می‌رم تو راه پر از فراز و نشیب، نمی‌تونم صبر کنم خیلی وقتها حتی هدفم رو هم تو راه پیدا می‌کنم. اون به زور تصمیم می‌گیره که شروع کنه حتی با اینکه مسیر و مقصد رو می‌دونه. آخرش اما معمولا با هم می رسیم به یه نقطه مشترک. من باکلی کج و کوله رفتن و اون تو مسیر مستقیم کنار هم جریان داشتیم. همیشه کنار هم بودیم و جریان داشتیم با دو دنیای متفاوت. 

هیچ نظری موجود نیست: