صبح که میرفتم دانشگاه، رو گوشیم نوتیف آمد که بعد از بیش از دوماه کانالت رو آپدیت کردی. قلبم فشرده شد. بعدش با دلتنگی گذاشتمش به فالِ نیک. یعنی میشه برگردی؟ خیلی غمانگیزهها، میدونم چی بهم گذشت تو این سالها. ولی بدیش اینه توام میدونستی چیکار کنی. هرگز با من بیادبانه حرف نزدی، هرگز حرف زشتی نزدی، هرگز توهین نکردی. اتفاقن باعث شدی احساسِ ارزشمند بودن بکنم، احساسِ دوست داشته شدن، ولی بلد بودی! با پنبه سر بریدی. وقتی با شوقِ عاشقانهای که از قلبم لبریز میشد برات مینوشتم، با محبت میگفتی عزیز دلم سرم شلوغتر از اونه که نوشتههات رو بخونم! ولی بعدش متوجه میشدم تـوی مهمونی و پارتیئی. حالا این رو بسط بده به خیلی چیزا. نمیدونم چطوری بگمش، یعنی انقدر ظریفه که اون لحظه به چشم نمیآمد ولی حالا میفهمم احساسِ باارزشی کردم ولی چیزهای ارزشمند زیادی رو با تو از دست دادم. ولی هنوزم میخوام که برگردی. یعنی چشم انتظارم و انتظار کشیدن از زهر تلختره!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر