عاشق واژههام چون من رئیسشونم. و عاشق نوشتن چون هیچی نیستن تا وقتی من بخوام و تا وقتی که من بگم ببین از آلبالو برس به تاب.
.
دیدم چقدر عجیبه که بعضی وقتا تو پست بقیه کلمههای غیرمعمولی میبینم که همون رو، منم استفادهکردم. اولیش چیکن استراگانوف. بعد ماچوپیچو. آخه چقدر ممکنه دو نفر تو یه بلاگ درباره یه موضوع متفاوت و زندگیهای متفاوتشون بنویسن ولی تو یه جملهی بیربط از این کلمهها استفاده کنن؟! اونم تو یه روز!
اعترافم اینه: لینک وبلاگو به یه هوش مصنوعی کاستوم دادم، برای اون هوش مصنوعی، همهی ما یه آدمیم و در آن واحد داریم داستانهای متفاوتی میسازیم، در شخصیتپردازی و ساخت ایدهها عالی هستیم، چون میتونیم از هزار تا چیز در یک روز با لحنهای مختلف بنویسیم. به نظرم خیلی دیدگاه جالبی بود، دیدگاه یه هوش مصنوعی خنگ بود، ولی جالب بود. حتی وقتی گفتم به لیبل و نویسندهها توجه کن، چند تا آدم متفاوتیم، اصرار کرد که شخصیت پردازی عالی.
.
شاید اگر من هم یک خواهر داشتم و اهل تلفنهای طولانی بودم چیزها اینطور روی هم تلنبار نمیشد.
.
ديروز ته چاه بودم هر بار تلاش كردم بيرون بيايم دوباره عميقتر فرو شدم. افسردگی چنين حالتیست. حالا اما با آن آگاهانهتر برخورد میكنم، نه انكارش میكنم نه پنهانش.
مواجهه تنها راه رهايیست و تمام.
.
از وقتی به این خانه آمدم مریض بودم و بعد رفتم ایران جراحی کردم و دی ماه شد و عزادار بودم/بودیم/هستم/خواهم بود.
.
اسبها توی سرم میدوند و راه نفسم را میبندند. حرفهای مفت میم توی سرم تکرار میشود. بعد جوابهای خودم. امروز درنده بهتری بودم. با کسی تعارف نداشتم و تن صدایم هنگام حرف زدن زیر نمیرفت. مدتهاست که تلاش میکنم وقتی میخواهم صحبت کنم تن صدایم سُر نخورد. اینطور با اعتماد به نفس به نظر میآیم حتی اگر نباشم [که معمولا نیستم].
.
از خودت میپرسی که قبل از اینکه سوار ماشین شی آیسکافی میچسبه یا بستنی؟
ولی عمرا نمیتونی حدس بزنی که اونی که در رو براش وا کردی که بیاد بیرون و تو همون پنج ثانیه راجع به رنگ موهاش بهش کامنت دادی، هزار و سیصد متر شنا کرده بوده به اضافه پنجاه متر زیرآبی فقط برای اینکه که فشار آب رو بیشتر روی خودش حس کنه. بعد از اینکه دوشش رو گرفته، درست زیر نورگیر وایستاده و همین جور که داشته خودش رو با حوله نارنجی و سبزش خشک میکرده، یهو بدون اینکه بفهمه کجاست یا نگران صدای بد و بی استعدادیش باشه از ته دلش ضجه زده: از خون جواااانان وطن لااااله... وطـــــــن لااااله... وطـــــــن لاااله دمیده... از ماتم سرو قدشان، سرو... جانم سرو... خدا سرو خمیده...
.
غمگینام و یه ملو گریهای اون ته مه ها داره وول میخوره.
.
سوگ کی تموم میشه؟ من میگم هیچ وقت. وقتی سوگ سنگینه، دنیا باهاش همونجا تموم میشه. و بعدش یه دنیای دیگه اس که باید یاد بگیری توش زندگی کنی. از اول.
.
بیربطه نوشتههام بههم ولی خب زندگیم همینه. چی کارش میشه کرد؟
.
منم فکر کردم چه خیلی وقتا دقیقا دلم همین رو میخواد، برم یه جایی کنار یکی فقط حرفای معمولی بزنم، غذا درست کنیم، چای بخوریم، دستور غذا و ادویه چی میزنی بهم بدیم. چیزهایی که برای پرت شدن از ناخوشی و دووم آوردن.
.
بیست دقیقه بعد از وعدهی غذایی هلثی هم احساس میکنم پیامهای عصبی سیری در شکافهای سیناپسیم گم میشن. اخیرا احساس میکنم حتی، فقط به غذای ایرانی حساسیت ندارم، هر چیز دیگهای در شکافهای سیناپسیم گم میشه. همش درگیر این این شکافها هستم، احساس میکنم قیمه بادمجون میره در میان تک تک این شکافها و فضای خالیشونو پوشش میده.
.
یه ربعیه سر تقاطع کریمخان و سنایی وایسادم دوستم برسه. راهها رو شور حسینیا با موکب و دسته بستن و گیر کرده تو ترافیک. آدما از جلوم رد میشن و حتی یه نفرم ندیدم که با تاپ و شرت و تیشرت و سگ به دست نباشه. این جامعه رو به منم بدی دیگه نمیتونم این شکافا رو پر کنم. اینور جوبش تا اونورش اقیانوسها فاصلهس. چجوری میخوای پل بزنی؟ جز با عصای موسی.
.
از جملهی پناه بر ادبیات خوشم میاد. این روزها بیشتر از همیشه شعر و کتاب میخونم. حالم رو بهتر میکنه. از اینکه میبینم آدمهای دیگهای هم هستند که درگیر ادبیات و شعر هستند خوشم میاد. براش مینویسم که از مردهایی که شعر دوست دارند و میفهمند بیشتر خوشم میاد. بهنظرم یک سر و گردن از بقیهی مردها بالاترند.
اصلا از کلمهی پناه خوشم میاد. یه جوربه .انگار دلت رو گرم میکنه. انگار امیدبخش و گرمه. حالا پناه بر ادبیات باشه، پناه بر موسیقی باشه پناه بر یک آدم امن و گرم یا مثل قدیما پناه بر خدا!...
امشب خبری از دورهمیهای دوستانهی هفتگیمون نیست و در خدمت خانوادهام دربست. شام هم با منه. لازانیا درست میکنم و امشب به خانوادهم پناه میبرم.
از کلمهی پناه خوشم میاد. یه جوریه...
.
بعد از خوندن پستهای بچهها، یههو یه غم و اشکی پیچید تو سینهم. چه جایی که امن باشه برای گفتن رو کم داریم و چه صلیب بزرگی از غم رو داریم به دوش میکشیم، تو پستوهای پنهانمون.
۱ نظر:
چقد قشنگ بود 🥲
ارسال یک نظر