اینقدر از ابتدای مهاجرتم تا امروز تحت فشار و خود اجباری بوده ام برای درس و تز و زبان و کار و بچه و بیماری و استرس جنگ و ...که هر چقدر روزها هیچکار نمیکنم باز هم حوصله ام سر نمیرود. اینگه مجبور نباشم سر ساعتهای معین جایی باشم و معاشرت های اجباری با زبان ها و فرهنگ های مختلف و تلاش برای نشان دادن اینکه من خیلی پذیرا هستم و زور زدن برای توانستن ها و از پسش برامدن ها و تطبیق خودم با نرم یک زن موفق که هیچوقت هم نشدم . حالا ولی من هیچ کار انجام میدهم. هیچ. این برای من زندگی در بهشت است آنهم در تابستان اینجا که سکوت هست و شفاف و خوشرنگ و سکون. هیچ اتفاقی نمیفتد و هیچ خبری از این جا در اخبار دنیا نمیرود بجز همان خوشبخت ترین ها که انهم قصه اش سر دراز دارد.
آن مدیر ارشد بانکی که گفتم احتمالا جزو خوشبخت ترین ادمهای دنیاست آمد و تمام معادلات ذهنی من را بهم زد. آن روزی که با تی شرت و شلوارک آمد دیگر رییس نبود. یک موجود درمانده و غمگین بود. درس عبرت شد برای من و تصورات اینکه مرغ همسایه غاز است. با چشمان آبی غمگین و نا امید گفت من یک سال است دارم تراپی میروم چون نمیتوانم روابط انسانی برقرار کنم. چون از بچگی خودم با خودم تنها بوده ام . هیچ دوستی ندارم. و اینها هیچوقت دروغ نمیگویند. رفتارش اینقدر عجیب بود اینقدر محرومیت عاطفی داشت اینقدر محرومیت تماس فیزیکی داشت که من باور کنم یکسال تراپی هم بهشش کمکی نکرده.
بگذریم ...امروز صبح که خواستم پست های اینجا را بخوانم متوجه شدم دید چشمم کمتر شده و باید صفحه را بیشتر زوم کنم. چقدر وقت دارم ؟ اتفاق در یک لحظه میفتد و شماره اورژانس چشم را دم دست گذاشته ام تا با دیدن علایم تماس بگیرم. هر ماه هم برایم پرسشنامه انلاین ارزیابی میفرستند. شبکیه چشم بینایم چنان نازک شده که دارد از هم میپاشد و تا بجال هم علم نتوانسته راه حلی برایش پیدا کند چون شبکیه خیلی خیلی پیچیده است و این تصورات که پیوند چشم میزنند هم مزخرف است تا بحال پیوند شبکیه ممکن نشده. بهر حال همین است که هست. مدتی در فروم های انگلیسی زبان سرچ کردم و کسانی بودند در شرایط مشابه که پرسیده بودند در این مرحله چه باید بکنیم. جواب هم این بود که خودتان را آماده کنید لباسهایتان را بر اساس رنگ لیبل هایی که با لمس متوجه شوید بزنید و شروع کنید با دست با تکسچر وسایل شخصی و شکل هایش آشنا شوید و از این قبیل. اصلا حوصله این کارها را ندارم. با دوستانم هماهنگ کرده ام و رسورس های انسانی برای زمان اضطراری دارم. حتی به بری (او مردی انگلیسی است که چند سال است گاهی با هم مدیتیشن های یک ساعته میکنیم) هم که گفتم با آرامش گفت ولی حتی نابینا هم باشی ما میتوانیم با هم مدیتیشن کنیم. مهم نیست که در واقعیت چه خواهد شد چون آن زمان هنوز نیامده و نگرانی برایش بی فایده است.
عجالتا وقت فکر کردن به آینده نیست . وقت نفس های عمیق مایندفول و عشق ورزی بی دریغ هدونیستیک است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر