صبح که چشمام و باز کردم دلم نون بربری خواست انگار از طعم نون خمیر ترش خسته شده باشم، انگار نون بربری بوی واقعی زندگی می ده
از روی اسنپ فود دو تا نون بربری خریدم از نونوایی نزدیک خونه بهار
زندگی خیلی عجیبه، وقتی به گذشته ام نگاه می کنم باورم نمی شه که اینجوری دووم آوردم، یه روزی اگه از بغل این نونوایی رد می شدم اشک می ریختم، تا مدت ها که از ان خیابون و صد تا این ورتر و اون ورترش رد هم نمی شدم، از اون موقع پنج سال می گذره، اما الان به راحتی ازش نون می گیرم و خاطرات فقط رد می شن و همین.
الان یک ساله که ع رو ندیدم یعنی دقیقا یک سال پیش برک اپ کردبم و من یک ساله که از دیباجی جنوبی رد نشدم احتمالا چند وقت دیگه رد می شم، خونه رو می بینم و بی حس ترین حالت کتی رو تجربه می کنم…
همین قدر عجیب
هی رابطه جدید و بعد اتمام
دیروز و دیشب به غصه و گریه گذشت
صبح که الف داشت من و می رسوند خونه خودم و خودش می رفت شرکت یه دعوای حسابی کردیم باورت می شه سر صبح بعد بگو سر چی؟
کت نویی که پنجشنبه خریده بودیم و پوشید و یهو گفت اه جیباش همه دوخته اس
گفتم اشکال نداره من تو راه برات بازشون می کنم
رسیدیم نزدیک خونه من و من همه جیب ها رو باز کرده بودم، یهو با یه لحن تند و قیافه عصبانی گفت هیچ به حرف من گوش می دی یا اصلا برات مهم نیست چی می گم کار خودت و می کنی
من برام مهم بود که جیب توی کت باز باشه که بتونم کیف پول و خودکارم و بذارم
گفتم من اصلا اون و ندیدم الان بازش می کنم و با عصبانیت گفت بده به من ولش کن
به هر حال من دوخت جیب و باز کردم
از ماشین پیاده شدم و نبوسیدمش مثل هر روز
گفت بوس نمی دی گفتم برو بابا
و فقط رفتم تو خونه و زدم زیر گریه
من آدم لوسی نیستم، سالهاست که دارم زندگی خودم و می چرخونم و کلی کار بلدم و در ضمن حواس جمع
می دونی گاهی اوقات خوبه که راجع به خودت یه واقعیت هایی رو بدونی تا وقتی یکی باهات یه رفتاری می کنه به خودت یادآوری کنی این از ضعف تو نیست و دوباره مثل خیلی قبل تر ها فکر نکنی همیشه همه چی تقصیر توعه
الف چوب تحقیر و سرزنشش و هیچ وقت نمی ذاره زمین نه فقط با من و بقیه ها همین قدر با خودشم بی رحمه
اما اونجایی ماجرا قرق می کنه که تو شاید بخوای بزنی دهن خودت و سرویس کنی خب انتخابته اما با بقیه که این حق و نداری، حالا بیا و این و بگو دوباره جنگ می شه
تا شب تماس نگرفت بهش زنگ زدم گفت نشنیدم عذرخواهی کنی… یعنی می شه همین قدر بی انصاف باشبم هممون
من فقط جیغ زدم پای تلفن و بعد که قطع کردم زدم زیر گریه، دفترم و برداشتم و رفتم تو بالکن و اشک ریختم و نوشتم.
چند بار اومدم بهش مسیج بدم خسته ام کردی، دیگه نمی خوام باهات ادامه بدم اما فکر کردم جرأتش و ندارم
پریروز سهیل تو گروه یوگا نوشته بود که فردا شب ماه نوعه و انرژیش زیاده سعی کنین آروم باشبن و از جر و بحث و دعوا دور بمونین، دقیقا همون کاری که من کردم:)))
نمی دونم تا کی دووم میارم که طرف به راحتی بهم بگه تو مریضی و حالت خوب نیست و قرصات و بیشتر کن و من هیچی نگم
نه اینکه من جواب ندما نه
منم مظلوم و توسری خور نیستم اما دیگه این حد از جر و بحث که تقریبا روزانه شده رو نه می تونم تحمل کنم نه می خوام
بعد برای یه رابطه ای که یک ماه دیگه داره می ره کانادا و یه مدت نیست
و برمی گرده و این دفعه وقتی می ره کلا می ره
من استاد انتخاب های نامناسبم برای زندگیم…
خلاصه که بگذریم فقط می خواستم بگم جنس دعواهامون هم همین قدر بی کیفیت شده مثل زندگی هامون
هیچ استانداردی دیگه برای هیچی وجود نداره و هیچ اصولی
به نظرم دنیا خیلی بی اصول شده شاید وقتشه که یه گروه بیان و یه سری اصول طراحی کنن:/
دیشب به اشک و اه گذشت
به چت جب پی تی گفتم نمی خوام بلاکش کنم فعلا، گفت برو تو
Focus->do not disturb ->people ->silence notifications from-> add his name
و تمام
اینجوری تلفن هاش و مسیج هاش برام بی صدا می شه البته اگه تماس یا مسیجی بزنه
خستگی و انتظار برای من بدترین اتفاقه
الان در خسته ترین حال ممکنمم
شاید برای همین دلم نون بربری می خواست
نون بربری و کره و عسل
که بادم بره
خوردم و دوباره اومدم تو تخت و شروع کردم به نوشتن
یعنی حافظه ام همین قدر ضعیف شده، یادم می ره یه روزایی وبلاگ بنویسم:/
الان باید بپوشم و برم چشم پزشکی
چشمام یه مدته تار می بینه و دکترم پارسال گفت تو فشار چشم داری و خطرناکه هر سال باید چک کنی
پارسال اوضاعم بهتر بود امسال به نظرم بدتر شده
احتمالا لیزر می کنه و بعد دارو
همه جی تحت فشاره
چشمم، قلبم، روحم، زندگیم و …
تا ببینم کی از زیر این فشارها سالم در میام اگه سالم در بیام
دلم برای سارا هم تنگه خیلییییی تنگ
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر