۰۱ تیر ۱۴۰۵

همه‌چیز و هیچ چیز

 

سی سالگی‌ام دارد پُر می‌شود و هنوز نمی‌دانم از زندگی چه می‌خواهم. آن روز پشت تلفن به بابا گفتم نمی‌دانم با زندگی‌ام می‌خواهم چه کنم. اینجا بمانم یا برگردم؟ نمی‌دانم می‌خواهم یک روز بچه‌دار شوم یا نه. کار و بار حسابی ندارم. ده باره یک کورس جدید برداشته‌ام و با ذوق خرکی  شیرده زده‌ام توی سراب خیال‌هایم. می‌ترسم نکند زبانم لال وسط راه فاتحه این هم بخوانم. دلم می‌خواهد پیانو زدن یاد بگیرم اما پول این قرتی‌بازی‌ها را ندارم. چند روز است ورزش نکرده‌ام و از برنامه‌ عقبم. زندگی بزرگسالی را نمی‌خواهم. من آدم مسائل جدی مثل زندگی بزرگسالی نیستم. 

هیچ نظری موجود نیست: