۳۱ خرداد ۱۴۰۵

اپیزود هجده

 درسته دیگه عادت کردم ولی امروز دلم خواست وقتی کنار استخر تو آفتاب گرمم شده بود و رفتم آب‌هندونه و سیگار، خواهری، دوستی، کسی همراهم باشه.

خواهرم هیچ‌وقت برای هیچ‌کاری تقریبا، پایه نیست.

دوست نزدیکی هم ندارم. دو سه نفر هستن ولی نه صمیمی.

با آدم‌هایی که با دوستاشون گپ میزدن و آب روی همدیگه اسپری می‌کردن چشم تو چشم که میشدم، لبخند میزدم و تو دلم خوش‌به‌حالشون می‌گفتم.

امروز واقعا جهنم بود از گرما.

هیچ نظری موجود نیست: