هر چند وقت یکبار میرم رو حالت خاموشی اجتماعی. اینجوری میشه که نه حوصله کسی رو دارم و نه حوصله جایی. نه کسی رو میبینم و نه جایی میرم. بعد شروع میکنم پیچوندن همه برنامه ها و آدمها و میچسبم به خونه.
تا اینکه به اصرار دوستی یا تو رودربایستی مجبور میشم بزنم بیرون. و اون وقته که تازه یادم میاد چقدر میشه با آدمها خوش گذروند. چقدر بیرون رفتن حال میده و چقدر دوست خوب میتونه به آدم انرژی ادامه دادن بده.
این سیکل هی تکرار میشه و جالبه من هربار یادم میره ارتباط با آدمها و معاشرت باهاشون میتونه حال خوب کن ترین اتفاق باشه. واقعا برام سواله چرا هر بار انقدر ذهنم مقاومت میکنه برای دیدار با دوستی قدیمی، یا یک مهمونی دورهمی، وقتی که همیشه بهم خوش میگذره و حالم رو خوب میکنه. این بهونههای بی دلیل و بی حوصلگیهای الکی از کجا میان؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر