زندگی به من تا دوران هنرستان خیلی خیلی خیلی خوش گذشت. ولی به محض قبول شدن تو دانشگاه نمیدونم چی شد یهو همهچی رو خیلی جدی گرفتم. بعدش همهچی سخت شد و من همش نالان بودم. همش ناراحت بودم. انگاری از سال قبولی دانشگاه تا سیسالگی کاملا تو کما بودم. هیچکدوم از تجربیات و اتفاقات رو حس نکردم. تا بلاخره خسته شدم از مدام ناراحت بودن. سنگین شده بودم. دلم یه رهایی میخواست که نمیدونم چجوری توصیفش کنم. خودم رو آماده کردم و بلاخره پریدم. خوبم پریدم ولی تا داشتم اوج میگرفتم، کل مملکت لرزید، من تعادلم رو از دست دادم و با مخ رفتم رو زمین.
حالا بلند شدن سخته. من تا حالا این جوری زمین نخورده بودم. یعنی کاری نکرده بودم که بخوام زمین بخورم. برام سواله چجوری هزار بار میشه زمین خورد، له و لورده شد و باز بلند شد و ادامه داد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر