۲۷ خرداد ۱۴۰۵

 دوازده ساله بوديم كه با هم دوست شديم مدرسه راهنمايي سلمان فارسي من تازه وارد بودم او نه رديف اول روي نيمكت سه نفره يك جا خالي بود تا وارد كلاس شدم ازش پرسيدم ميتونم كنارت بنشينم و سنگ نخستين رفاقتي ٤٠ ساله از آن روز نهاده شد .ليدا براي من فقط يك دوست نبود ،خانواده ام بود ،رفيقم بود ،صندوقچه اسرارم بود و خلاصه همه كس ام.ريزه ميزه بود و جدي خيلي مهربان و بسيار مودب…رفته رفته من عضوي از خانواده آنها شدم خانه نقلي و با صفاي شان در اميرآباد شمالي برايم مكاني امن و دوست داشتني بود .بيشتر روزهاي هفته آنجا بودم . همه كارها را با هم انجام ميداديم همه تجربه ها  را كنار هم ميكرديم زمان ميگذشت و دوستي ما عميق تر و محكم تر ميشد هيچ نيروبي قادر نبود ما را از هم جدا كند با اينكه در دانشكاه در دو رشته كاملا متفاوت و در دو دانشگاه دور از هم بوديم و هر دو دوستان عزيز ديگري پيدا كرديم ولي پيوند بين ما جنس ديگري  داشت كه ما را جداناشدني ميكرد ما شريك شادي ها و غم هاي هم بوديم ،با هم بزرگ شده بوديم و زندگي هامان بدجور به هم گره خورده بود.

ساعت هاي اوليه شب در خانه بودم و يادم نيست به چه كاري مشغول بودم . سال ها از مهاجرت ام ميكذشت (ليدا ايران بود در كار هنري اش بسيار موفق بود و ما هفته اي حداقل دو بار تلفني حرف ميزديم آن روزها واتس آپ نبود ،كارت تلفن ميخريديم تا از حال هم باخبر باشيم درد دل كنيم و از هم دور نيفتيم …) ناگهان  و بدون علت آن قدر حالم بد شد كه حس كردم در آستانه سكته قلبي قرار كرفته ام هر چند  كه بعيد بود زن جوان ٣٧ ساله اي بدون سابقه قبلي سكته كند اما من حالتي را تجربه ميكردم كه نميشناختم نفس تنگي ضربات قلب بسيار شديد احساس خفگي …صبر كردم اما حال ام بدتر شد به اورژانس زنگ زدم و كفتم مطمئن  ام در آستانه سكته ام وقتي ده دقيقه بعد دكتر و بقيه تيم اورژانس دورم جمع بودند ، فقط چهره ليدا را ميديدم . او را در صورت تك تك ادم ها دوباره پيدا ميكردم . حسابي گيج شده بودم …بعد از ازمايش هاي مختلف دكتر اعلام كرد كه احتمالا حمله پنيك داشته ام و اكر راحت ترم ميتوانند من را آن شب در بيمارستان نگه دارند .همراه آنها نرفتم ، بيمارستان را دوست نداشتم .كم كم با آرامبخشي كه گرفته بودم به حال عادي تري برگشتم اما تا صبح نتوانستم از فكر رفيق ام لحظه اي بيرون بيايم صبح زود با ليدا تماس كرفتم ميخواستم خودم را برايش لوس كنم فقط او حالم را مي فهميد …تلفن زنك ميخورد و پاسخ نميداد حدس زدم سر كلاس باشد . دو ساعت بعد دوباره تماس گرفتم  موبايل اش اين بار خاموش بود …عصر كه دوباره تماس كرفتم و موبايلش هنوز خاموش بود ، نگران شدم . به خانه شان زنگ زدم هيچ كس خانه نبود …فكر كردم حتما براي پدرش مشكلي پيش امده . خيلي بي طاقت شدم .شب دوباره با منزل شان تماس گرفتم  مادرش گوشي را برداشت ،خدا را شكر كه برداشتيد حالتون چطوره؟من از صبح نميتوانم ليدا را پيدا كنم…آن طرف خط بعضي شنيدم كه ميگفت : آه عزيزم بميرم براي ليدا بميرم براي بچه ام !!!!چه اتفاقي افتاده بود فرياد ميزدم چي شده ؟چه اتفاقي افتاده؟ خواهرش گوشي را كرفت و كفت الان با تو تماس ميگيريم و قطع كرد.خداي من چه اتفاقي افتاده؟؟؟؟داشتم ديوانه ميشدم تلفنم زنگ خورد مادرش بود . آرام تر شده بود برايم تعريف كرد دوستم ديشب دچار سكته وسيع  مغزي شده ،در بيمارستان بستري ست و شيون كرد كه واااااي مادر كجايي ببيني ليدا در چه حال و روزي ست…زمان متوقف شد .نميفهميدم .شروع كردم به پرسيدن كي ؟چرا؟چطور؟

ده روز بعد بيمارستاني در تهران بخش مراقبت هاي ويژه ، بدن ظريف دوستم و صدها لوله و دستگاه هايي كه به او متصل بودند دكترش ميگفت خطر مرگ برطرف شده اما نيمه راست بدن اش فلج شده است بايد صبر كنيم تا آخر هفته وضعيت اش مشخص شود

دو ماه بعد ، به خانه اورديمش با بدني كه نيمه اش حركتي نداشت حرف نميزد از گوشه چشمهايش اشك روي گونه هايش سر ميخوردند و سكوت…

بايد برميكشتم ،مرخصي نداشتم ،بچه سرگردان بود نميشد بيشتر بمانم موقع خداحافظي،كنار گوش اش زمزمه كردم :لطفا قوي باش من بدون تو خيلي خيلي تنها خواهم شد تو براي من رفيق و خانواده و وطني مرا از اين همه محروم نكن.

رفيق ام به قول اش عمل كرد و تنهايم نگذاشت ماند و مبارزه كرد بي امان و سرسخت …اين روزها كه همه در حس عجيب بي پناهي و سردرگمي غوطه وريم ،به آن روزها فكر ميكنم به وحشت از دست دادن كسي كه برايم مادر و خواهر و رفيق و خانه بود…جنس اين هراس را خوب مي شناسم و خوب ميدانم كه بايد تحمل كنم و دل ببندم به روزهاي آبي  فردا كه بي ترديد از اين روزها آرام تر و زيباترند.

۱ نظر:

Nili گفت...

غصه خوردم براش. خوب که مبارزه کرده و میکند. زندگی سخت هست برای بعضی ها خیلی سخت تر هم میشود.‌