۰۳ تیر ۱۴۰۵

بیست سال یک عمر است

چند روز پیش یاد ایام دانشگاه میکردیم. دیدم از ورودم به دانشگاه دقیقا ۲۰ سال میگذره. اونموقع تازه احمدی نژاد اومده بود و ما ورودی های دانشگاه تهران با نوازش های پوپولیستی رییس جمهور وقت که تازه از خاتمی به احمدی نژاد تغییر کرده بود، نواخته شدیم. به این صورت که یدونه کیف زشت چرمی و یه بسته کاغذ آچهار تقدیم کردن! ولی فضا هنوز فضای ۸ سال خاتمی بود. با شال میرفتیم دانشگاه، دخترای هنرهای زیبا دامنای خوشگل میپوشیدن. آقا ایرج توی پزشکی ساندویچای خوشمزه شو میداد. دانشکده ادبیات سه شنبه ها شب فیلم داشت. فنی هر از گاهی کنسرت داشت. ودانشجوها هنوز تقی به توقی که میخورد تظاهرات و اعتراض میکردن. دیگه لازم به گفتن نیست که احمدی نژاد اومد و رفت و بعد بیشتر گول اصلاحات رو خوردیم و خلاصه هرسال دریغ از پارسال تا اینکه از ایران رفتم. اینجا هم بعد از ۸ سال تازه با گلهای غربت آشنا شدم و فهمیدم که برای همیشه قراره ما، ما باشیم و اونا، اونا. یک ما و اونای عمیق و نامریی همه جا وجود داره. میخوام بگم چقدر فراز و نشیب و چه چیزهایی که توی این ۲۰ سال ندیدیم و چه چیزهایی که فکرشم نمیکردیم بشه یا ببینیم. بیست سال یه عمر است.

الان دارم فکر میکنم تا ۲۰ سال دیگه که جگرگوشه ۲۰ سالش میشه چه اتفاقایی قراره بیفته. اینکه من ۵۸ ساله میشم ( اگر زنده باشم) قطعی است. بقیه اش را نمیدانم. همونقدر که اولین روز دانشگاه برام انگار همین دیروز بود و همونقدر که حس میکنم هنوز همون دختر سرکشی ام که ماه های اول دانشگاه رفت موهاشو گوگوشی زد، همونقدر هم دور است اون دوران برام، همونقدر هم احساس میکنم چقدر عوض شدم و اون دختر رو نمیشناسم. واقعا قرار است یه پلک دیگه بزنیم و بیست سال دیگه بگذره! 

به نظرم ولی گُلش بیست سال سوم هست. وقتی بچه یا بچه ها برای خودشون ادم شدن و رفتن، تازه زندگی باید کرد. خیلی دوست دارم ببینم ۶۰ به بالای خودم چجوری و چه شکلیه و در چه حالی ام. 


هیچ نظری موجود نیست: