۰۳ تیر ۱۴۰۵

بیست و چهارم ژوئن

تقریبا هر شب نوشتن، برای من از دی ماه شد شروع شد… شب‌ها بعد از خواب بچه‌ها، به کنجم پناه می‌بردم، گریه می‌کردم و می‌نوشتم… برای سین هم زیاد می‌نوشتم. یک شب یادمه که بعد از صحبت‌های سنگین و اشک‌های زیاد که ریختیم، به مرد گفتم من برم بالا بنویسم سَرَمو  یکم سبک کنم و بیام… نوشتن پناهم بوده تو همه‌ی این چند ماه.

وقتی آیدا چالش رو گذاشت، بماند که  همین‌که چالش آیدا رو شرکت کنم، خودش به تنهایی هیجان انگیزه بود. تمام بیست تا سی‌سالگیم آیدا رو مرتب خونده بودم. خیلی جاها به جسارت و شهامتش فکر کرده بودم. اما این تنها انگیزه‌م نبود، دوست داشتم که بتونم بدون‌ سانسور بنویسم. اون همه سال که وبلاگ می‌نوشتم‌، خواننده‌هام دوستام بودن و همین چند ماه پیش که رفته بودم درفت جی‌میل رو خلوت کنم، دیدم خیلی بیشتر از نوشته‌های پابلیش شده در وبلاگ، اونهایی هستن که تو درفت ایمیلم موندن… دیشب نگاه کردم دیدم بیست روز‌ بیشتره دارم اینجا مینویسم، هنوز همون لایه بیرونیه‌ست… همچین از اون لایه درونی محافظت کرده‌م که خودمم یادم میره که این‌زنی که تمام روز با دست‌هاش بتونه درست کرده، دیوار رو بتونه و سمباده زده، تو سرش به کجاها که سفر نکرده… ده‌ها بار سفر به ایران رو‌مرور کرده، به تولد بابا میرسم؟ به حرفهای تراپیست فکر کرده، به مدلهای دلبستگیش. به دلبستگیش، عشقش، دوست داشتنش… به اینکه ده سال دیگه نمیدونه خودش رو‌ کجا میبینه. امان از اون لایه درونیه که به این راحتی نوشته نمی‌شه