هربار به خودم میگم نه، نمیشه که قسر در برن از بلاهایی که سرم آوردن! تکتکشون. نمیشه که دل من، شخصیت من و وجود من رو بشکنن و نابود کنن و خوشخوشانشون باشه. هربار که ناامید میشم، فقط یک چیزی هست که به خاطر میارم از یکیشون! یکی دو سالی از فوت بابا میگذشت و من هنوز گریه میکردم. هر روز. یکبار که سر کار رفتم و چشمهای گریونم رو دید، شروع کرد بد و بیراه گفتن بهم. من دلم شکست به معنای واقعی. اون چی میدونست از درد من؟ از بیپدری؟ با سنگینی غم رو دلم برگشتم خونه. خدا شاهده دو ساعت نشده بود که بهم پیام داد: “ببخشید که اون حرفها رو بهت زدم، ببخشید که نامربوط صحبت کردم، بابام رفت! از پلهها افتاد و درجا فوت شد!” من؟ شوکه بودم، دست و پام میلرزید، هرگز نمیخواستم چنین دردی رو تجربه کنه ولی بد دلم رو شکسته بود و آیا این جوابِ حرفهاش نبود؟ تـوی مراسم خاکسپاری، بین جمعیت بلند بلند داد میزد و ازم طلب بخشش میکرد و من هم عین ابر بهار اشک میریختم. بعدتر که از محیط کارم جدا شدم و حرفهایی که پشت سرم به عالم و آدم گفته بود به گوشم رسید، فقط یک پیام دادم بهش. خدا نکنه دوباره یک روزی بهم بگی که ببخشمت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر