۰۴ تیر ۱۴۰۵

تلاش برای زیستن در لحظه؛ تلاش نافرجام


یه‌جوری تو خودم گم شدم و پیدا نمی‌شم که نمی‌فهممش.
ذهنم نمیاد در لحظه حال؛ گم می‌شه و انگار لیز می‌خوره از دستم.
قدیم‌ترها هر وقت گم می‌شدم در زمان، یه‌چیزی خیلی برام نجات‌دهنده بود؛ عطر و بو.

دوش می‌گرفتم که در بوی شامپو و لوسیون غرق شم و تایمی بود که در لحظه بودم، یا حتی عطر زدن یا حتی بو کردن مثلا لیمو.
این‌روزها سعی می‌کنم انجامش بدم ولی نمی‌شه اونی که باید. مغزم فلش‌بک می‌زنه به روز و روزهایی که مثلا با اون عطر شامپو خاطره داشتم.
انگار نورون‌های مغزم مقاومت کنن که بخوان لحظه جدیدی بسازن و به یاد بسپرن. انگار که بگن ما اشباعیم.
این‌روزها انگار بار تمام دنیا روی دوش ذهن و جونمه.

دائما خسته و گم و کلافه‌ام و دائما هم سرپام و به کار مشغولم.

پارادوکسیکال و عجیب

 

هیچ نظری موجود نیست: