۳۱ خرداد ۱۴۰۵

روز هجدهم _ طفلکی من و راننده اسنپ

 امروز از اون روزهای گرمه. یکی از بچه‌ها نوشته گرمه کاکو . ها واقعا گرمه! جوری که باد داغ می‌خوره تو صورتم.

 تو اسنپ‌نشستم برم خونه‌ی مامان اینا یه سر. راننده یه عالمه عذرخواهی می‌کنه که ماشینم خرابه و کولر بهش فشار میاره. هی بهش می‌گم اشکال نداره خودتونو ناراحت نکنین من اوکیم. اما انگار بیشتر ناراحت میشه. میگه شرمندم نمیتونم ببرم‌ درستش کنم و حالا من شرمنده میشم . این روزها پای حرف راننده‌ها که میشینم یا تو کوچه خیابون، غصه‌های دلم‌ بیشتر میشه. من که نیم ساعت هم کمتر تو راه بودم و تو اون داغی ولی اون طفلکی می‌گه که از پنج و نیم صبح تو خیابونا بوه.

میرم تو اینستا یه کم سرم گرم شه و ببینم دوست‌های مجازی اما گاهی حقیقیم در چه حالن. یه کم اسکرول می‌کنم چشمم میفته به ری‌پست‌های غ. تو این پنج ماه و نیمه که بچه‌هامون رفتن و دیگه بر نگشتن، نان استاپ ری‌پست میذاره و استوری می‌کنه ازشون. اشک تو چشم‌هام‌ جمع میشه. این ریمل کوفنی لعنتیم با خط چشم مایع مشکی جدیدم ، میرن به خورد هم و پدر چشمم رو در میارن. اشک بیشتری از چشم‌هام‌سرازیر میشه. میفتم به فین فین تو ماشین! 

حالا باز راننده‌ست که دلش برای من می‌سوزه. میگه چی شده خانوم؟ الکی می‌گم هیچی از یه دوستی خبر بدی شنیدم. انگار آماده.ست میگه منم امروز شنیدم داروهای کنسر خانومم خیلی گرون‌تر شده. حالا منم که دلم واسه اون بیشتر می‌سوزه. انگار داریم پینگ پونگ بازی می‌کنیم دوتایی !

ری‌پست‌های غ رو منم ری‌پست میکنم. کلا از ری ‌پست کردن خوشم‌ میاد. بیشتر از استوری و پست.

 راستش من از پنج ماه پیش که بچه‌هامون کشته شدن و دیگه برنگشتن لال شدم تو اینستا. یعنی حرف میزنم با همه‌ها ولی خودم نتونستم چیزی بنویسم و پست کنم. یه عالمه عکس و کپشن با ربط و بی‌ربط دارما از اون روزها، از جنگ، از اوضاع فعلی ولی نمی‌تونم با فالوورهام حرف بزنم. البنه پیجم پرایوته و همه بیشتر آشنا و فک و فامیل و دوستن. ولی در کل حرفم نمیاد باهاشون! 

برای منی که میانه‌گرای مایل به برون‌گرا بودم همیشه خیلی عجیبه این حالت. شما نمی‌دونین یحتمل که من چی می‌گم عزیزانم!

تو فکر یه پیج دیگه‌م . یه جا که دخترخاله‌ی بابام و پسرعمه‌ی مامانم و فامیل خودم توش نباشن. یه جا که خِلاص به قول جنوبیا توش راحت بنویسم.  

از تصور پیج جدیدم لبخند کم‌رنگی می‌زنم. راننده از تو آینه نگاهم می‌کنه و دوباره اونه که دلش می‌سوزه لابد با خودش می‌گه ؛ طفلی بهش نمیاد انقدر دیوونه باشه !

هیچ نظری موجود نیست: