۳۱ خرداد ۱۴۰۵

Dans la pénombre*

 صفر- هوا گررررررم آقا! گرم! این پنکه زپرتی زوراش به این گرما نمی‌رسد.با وجود گرما کلاس یوگای سر ظهر را رفتم. آفرین به خودم! کار خوبی هم کردم. [پی]، معلم این کلاس، از سال آینده در این استودیو نخواهد بود و دو هفته دیگر کلاس‌هاش تمام می‌شوند. سر راه میوه و سبزیجات از بازار روز خریدم و برگشتم خانه. پنجره‌ها و کرکره‌ها بسته و خانه نیمه‌تاریک و پنکه هوهو کنان. باید کار می‌کردم‌. جمعه در هپروت بودم و عملا یک روز کاری در هپروت به سر شد و عقب‌ام. در این فضای نیمه‌تاریک خانه  کی کارش میاد؟

یک- در این تاریک روشنی فیلم‌ام اومد. موبی نوشته بود که برای دیدن فلان فیلم و فلان فیلم و فلان فیلم از کوروساوا هفت روز وقت داری. فومو گرفتم. ولی کوروساوا در این گرما و با این مغز تعطیل ؟ دیدم فیلم جاده خاکی هم بین فیلم‌های فقط هفت روز وقت دارید هست. برای سرگرم کردن فومو نشستم به دیدن این فیلم (نیازی به خاطر‌نشان کردن تبحرم در پروکرستینیشن هست؟!) 

دو- تا ۱۶-۱۷ سال پس از دوری از ایران خیلی خیلی به ندرت طرف فیلم و موزیک ایرانی می‌رفتم. امکان نداشت فضا و حال و هوای ایران از چشم و گوش به من رسوخ کنند و بغض نکنم؛ من هم که فراری از نوستالژی، فراری از رودررو شدن با دلتنگی. تااازه سه سالی هست که توانایی گوش کردن و دیدن موزیک و فیلم ایرانی را پیدا کردم بدون اینکه بغض مثل پاپیتال از حنجره‌ام بالا بکشد. از موزیک منظورم خانم هایده نیست! منظورم گریه‌ام گرفتن با شهرام شبپره است! بگذریم!  

سه- دراز کشیدم و فیلم جاده خاکی از پناه پناهی را پلی کردم. از دقیقه ۱۵ به بعد آنچنان گریه‌ای کردم که خودم هم تعجب کردم‌! اصلا فیلم موضوعیت اش را از دست داد. برای فیلم و داستان و آدم‌های قصه گریه نمی‌کردم. گریه از قسمت دلتنگی‌ام هم آب نمیخورد. گریه از یک جای دیگر سرازیر شده‌بود.** تمام فیلم گریه کردم. بعدش هم گریه کردم. بیشتر از گریه، از ناشناس بودن سرچشمه گریه تعجب کردم. بعد از دو ساعت نوشتن در دفترم تقریبا فهمیدم این «جای جدید» کجاست. نوشتن از این «جا» هنوز برای‌ام پیچیده است. هنوز واضح نیست.هنوز کلمه برای حرف زدن از این مکان ذهنی ندارم. جایی است شبیه به این: نوستالژی برای زندگی‌های موازی خیالی. مثلا نوستالژی برای سی ساله‌گی نکردن در تهران. دلتنگی و نوستالژی برای تجربه‌های ممکن ولی ناکافی بودن شرایط برای اینکه دقیق و کامل تجربه کنم.

چندبار این شش خط آخر را خواندم. چقدر لوس و بی‌مزه از کار درآمد! پاک نمی‌کنم؛ بذار بمونه همینجا شاید کلمه‌ها اومدن   

----------------------

*این قصه دیروز شنبه بود. گذاشتم ساعت یازده و نیم شب، مثل شب های پیش بنویسم. اما ساعت از یازده و نیم گذشت و من با ۵۰۰ سانتی‌لیتر آبجوی اضافه در بدن برگشتم خانه و یک‌راست بی مسواک و با ریمل ماسیده رفتم به رخت‌خواب. 

** ای آی ایجنت Marri دفعه آینده با نسخه سیتالوپرام برمی‌گردد برای این نویسنده های طفلک‌ِ گریه‌ئو 

هیچ نظری موجود نیست: