۰۶ تیر ۱۴۰۵

همه ی راه ها به یک زخم ختم میشود


چقدر خواندن روزمره گی ها جذاب است. هر کدام گوشه ای از دنیا٫هر کدام در فضایی متفاوت٫سبک نوشتن مختص به خود و نگاه منحصر به فرد. همراهشان میشوم و دقایقی با کفشهایشان راه میروم و دنیا را مدل آنها مزه میکنم. خیلی وقتها همذات پنداری میکنم ٬خیلی وقتها همدلی ٬گاهی هم چند بار با دقت میخوانم تا با فضایی که برایم جدید و غریبه است آشنا شوم. چیزی که متوجه میشوم این است که هیچوقت اینقدر ملت با هم اینطور درد و عزای جمعی نداشته اند که بعد از دی ماه داریم. خیلی سال است که دارم میخوانم ٫وبلاگ٫اینستا٬فیس بوک و هر جایی که آدمها مینویسند. هیچوقت حرفها هی به یک واقعه ختم نمیشد که الان میشود.

ژانویه که داشتم میرفتم ایران دوستانم میپرسیدند در ایران میخواهی چه کنی؟ به کجاها سفر کنی؟ چه برنامه ای داری؟ میگفتم فقط روی آن مبلی که مشرف به آشپزخانه است دراز بکشم٫چشمانم را ببندم و به صدای زندگی گوش بدهم. صدای خانواده و فعالیت هایشان ٬غر زدن هایشان٬ تعارف کردن هایشان .هیچ کاری جز این ندارم ٫نه سفر و نه حتی بیرون رفتن از خانه. وقتی که رفتم دو هفته اول چنان آسایشی داشتیم که میگفتم  پسرک هجده ساله بشود و مستقل شود من میخواهم بیایم ور دل مادرم زندگی کنم٬ همینجا دور هم باشیم. مگر عمر چقدر است که اینهمه هم از هم دور باشیم. پسرک هم اینقدر بهش خوش میگذشت که میگفت اگر اینترنت درست بشود و من بتوانم روبلوکس بازی کنم ایران بهترین جا برای زندگیست. تا آن اتفاق افتاد و ما بدترین ترومای زندگیمان را تجربه کردیم. طوری که دیگر ایران بشود معادل  وحشت و تیراندازی و خون. و من دیگر نتوانم رویای زندگی ور دل مادرم ٬جوجه ی دبستانی قشنگم را ببافم.