۰۶ تیر ۱۴۰۵

 دیشب وقتی با کاف حرف میزدم فهمیدم چم شده، خستگیو مریضیو بدن دردو اینا همه بهونه اس. 

وقتی به اونجایی رسیدیم که کاف گفت کاراتو کردی میای دیگه؟ همون سامر کمپی که معرفی کردی بچهها رو بردم چقدر خوبه از کجا میشناختیشون، حالا اومدی سه تاشونو باهم میبریم همونجا، مدرسه ام که میذاریمش مدرسه بچههای من باهاشون صحبت کردم.... همینجاها بود که حالم بد شد یه حال بد سنگین،  اول گفت بودم که میرم ولی الان نمیخواستم برم چرا؟ چون تو جنگ ترسیده بودم، چرا؟ چون دی ماه مرگو جلو چشمم دیدم ، چرا؟ چون باید فکر اینده بچه ام باشم با این اوضاع مملکت.

ولی من برگشته بودم به تنظیمات قبل دیگه نمیخواستم برم، کاف فهمید تمام مدت داشت تو گوشم میخوند که خیلی خودخواهی فکر اون بچه باش، حداقل این یکماهو نیم دوماه که هنوز هوا خوبه بیا ، حرفو سعی کردم عوض کنم ولی ول کن نبود،گفت تو دوستو رفیقات همه اینجان هر جامن گیر کردم تو بهم گفتی چیکار کنم یا معرفیم کردی از اون کله دنیا ،بلند شو یکی دوماه بیا بچهها باهم حال کنن یکسالو نیمه ندیدین همدیگرو، گفتم تو چرا نمیای از وقتی رفتی نیومدی الانم که اتش بسه بیا اخر اگست برگرد، عصبانی شد ،میفهمیدم حالشو گفت من بیام محاله دیگه برگردم محاله، فکر این همه پولو سرمایه گذاریو کوفتو زهرمارم نمیکنم، هزار بارم خواستم اینکارو بکنم مخصوصا بعد از دی ماه ولی فکر بچچها رو کردم میمونم پاسپورت گرفتم برمیگردم دیگه ام اینورا پیدام نمیشه. 

قبل از اینکه بره همه اینارو بهش گفته بودم به این حالو روز افتادنشم بهش گفته بودم، ولی میگفت نه من فرق دارم اصلا خوشم نمیاد از ایران بعدم شروع میکرد از محسنات اونجا حرف زدن. اخرسر قرار شد برناممو تا ده روز دیگه بگم بهش ولی خودم میدونم که نمیخوام برم وچند روزه از اینکه باید زودتر تصمیم بگیرم حالم بده، یه حال خیلی بد ومزخرف.....

هیچ نظری موجود نیست: