امروز از آن روزهای عجیب بود که سالها بعد هم در ذهنم می ماند!
۵ تیر ماه ۱۴۰۵ در حالی خواب پاشدم و بدون هیچ کاری، مطلقا هیچ کاری؛ دفتر جدیدی را باز کردم و شروع به نوشتن رویایی کرد که رویایی بود ژرف و روشن
در خواب کسی را دیدم که روزگاری برایم عزیز بود، هنوز هم هست اما با دلخوری از هم جدا شدیم، کسی که تمام این سالها بار این رابطه و آن گفت و گوی نیمه تمام را با خودم حمل می کردم. در خواب آشتی کردیم و او اعتراف کرد! از صبح تا الان چند بار اینها را نوشته ام و مرور کردم، او هم انسانی مانند من بود، روی زمین و آسیب پذیر و من سبک شدم از این اقرار.
در تمام طول خواب به دنبال یک فضای امن بودم برای گفتن ناگفته ها، اما نیامد، مزاحم بود و گوش ها و چشم هایی که نباید
۱/۲
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر