۰۵ تیر ۱۴۰۵

جمعه یِ بیست و سومین روز

 روز خیلی خیلی پرکاری بود. صبحانه خوردیم، رفتیم طرف دریا . کفشهامونو دراورده بودیم و روی ماسه های داغ و خیس راه میرفتیم. برگشتیم خونه نهار پختیم و رفتیم ارایشگاه سر کوچه برای رنگ و ابرو. کارمون سه ساعتی طول کشید. اومدیم بیرون و زدیم به جاده تا نور، تا رویان. چرا؟ همینجوری. چون انگار وقتی میایی شمال خونه موندن گناهه. یه جا یه بستنی زدیم و برگشتیم طرف خونه. یه شام سرعتی پختیم و جمع کردیم بشینیم سرکارهامون. ولی جوری له و خسته ام که فقط تونستم همین چند خط رو بنویسم. دارم به رحمت حق میپیوندم. چه هفته طولانی بود ولی تموم شد. بریم بخوابیم که هفته بعد هم دست کمی از این یکی نداره. شب بخیر

هیچ نظری موجود نیست: