۲۴ خرداد ۱۴۰۵

روز دهم _ رویا

   من اصولا آدم خیالات و رویاپردازیم! بنده‌ی امید و باور قلبی. بنده‌ی تاب آوری و دوام آوردن. عاشق شور زندگی حتی تو بدترین لحظه و موقعیت...من آدم رویابافی هستم. بیشتر اوقات که ساکتم در رویاها و خیالاتم سیر می‌کنم. برای بعضی‌هایشان تلاش هم کرده‌ام اما بعضی را فقط گذاشته‌ام برای روحم بماند. در گنجه‌ای قدیمی و چوبی کهنه‌کاری شده طور! اینطوری که در روح و فکرم بماند و بیرون نزند. 

پارسال این موقع جنگ دوازده روزه شروع شده بود و ما برای یک روز به اطراف تهران رفتیم و دوازده روز بعد به خانه برگشتیم! سختی زیاد کشیدیم. جمعیتمان زیاد بود و پربچه. آرامش نداشتم اما از دل همان روزها چیزهایی در زندگیم بوجود آمد که این یک ساله جزء بهترین‌ها بوده. چیزهایی را هم برای همیشه از دست دادم. چیزهایی که اطرافیان نزدیکم نمی‌بینند اما از دست رفته! 

برای خودم چای تازه دم می‌ریزم و کنار پنجره‌ی محبوبم می‌نشینم. کافه‌ی خانگی من این کاناپه و پنجره است. سیگاری روشن می‌کنم و به کوه‌های روبرو و دور خیره می‌شوم. با خودم فکر می‌کنم پشت این کوه‌ها چیست. آیا مثل کارتون‌های دهه‌ی شصت می‌شود از کوه بالا رفت و آن‌ورش را دید و به شهری یا کسی که محبوبت است رسید؟ ! من که می‌گویم می‌شود رسید. اصولا اینطوری‌ام که از دهان من به این زودی و راحتی نه نمی‌شنوید. نمی‌شه نداریم. البته که قبلا اینطور نبودم. بیست و چهار سال پیش دوستی داشتم که مدام به من می‌گفت نون اول فعل‌ها را بردار نمی‌توانم و نمیشه و اینها نداریم. از او یاد گرفتم و تمرین کردم اما خودش یادش رفت. روزی که مرا برای همیشه ترک کرد و از از ایران رفت گفت ما نمی‌توانیم دیگر با هم باشیم. نمی‌شود! خواستم دستور زبان فارسی خودش را به او یادآوری کنم که دیدم کار از کار گذشته و نشسته‌ایم اشک می‌ریزیم و چمدانش را می‌بندیم. 

چایم یخ می‌کند. چای یخ از صد تا فحش بدتر است. چای دیگری می‌ریزم و پای پنجره می‌نشینم و به این فکر می‌کنم که به دنیای درون و رویاهایم برگردم آنجا هیچ چیز هیچ‌وقت خراب نمی‌شود. 

هیچ نظری موجود نیست: