به شکل عجیبی همه چیز رو سخت میگیرم. یه جوری پیچیده ش میکنم که خودم گره میخورم به هم وسطش.
یکی از این شعارای مثلا من آدم متعالی هستم که نمیدونم از کی شد اعتقادم و همیشه روش تاکید میکنم اینه که" تو از هرچیزی بدت میاد؛ یا خیلی از خودت دور میدونیش و تاکید داری که اصلا اونطور نیستی. دقیقا خودخود توه که تو ازش داری فرار میکنی" حالا برای مثال من به شدت از این آدمایی که خیلی یه موضوع ساده رو کش میدن و صدبااار بالا پایین میکنن تا راهی برای حلش پیدا کنن بی زارم. یکی از خصوصیات آدما اینجا هم هیمنه که یه لقممه رو ۱۰ دور دور سرشون میگردونن تا بخوان حلش کنن.
حالا؛ یعنی الان باید به روی خودم بیارم که من خودم تهِ تهِ همین کارم. انقدر یه موضوعی رو که خارج از برنامه ریزم اتفاق میوفته؛ یا باید سبک سنگین و هزینه منفعت کنم برای تصمیم گیریش؛ رو بزرگ میکنم که مغز خودمو اطرافیانم رو تیلیت میکنم .
از تیلیت باقالی امروز بخوام بگم اینه: یه قراری رو بعد از کنسلی مشکوکش؛ گذاشتم برای فردا ۱۰:۱۵ صبح. حالاهمینو ۱۰۰ بار بالا پایین کردم که نکنه ۱۰:۱۴ دقیقه بهتر باشه؟! یا ۹:۳۲:۰۶؟. بعد از شانس گل ما رییس کل ویرش گرفته که الا فردا میخوام بیام روزمو با شما بگذرونم . و این شد یه مشکل لاینحل واسه من. نکنه وسط این قرار ما رییس اینجا باشه؟ چطور بپیچونم؟ اصلا من بلدم بپیجونم یا عین این ترسوا میترسم لو برم و سرخ و سفید میشم؟
در صورتی که خیلی ساده ست میتونم ۱ ساعت مرخصی بگیرم و عین خانما برم و کارمو انجام بدم. اما نه نمیشه که به همین سادگی. هزارتا اما اگر و کاش اینطور نبودو حالا میگن تو کم کاری میکنی چه خبرته و کجا میری و اوووو داستان هزاردستان واسه خودم میچینم. و نتیجه چی میشه؟ بعد از اینکه چند ساعت خودمو آچمز کردم با سناریو های تلخ و بغرنج. رییس ایمیل میزنه not a problem at all. Take your time.
حالا من نباید از خودم هم بیزار باشم؟
* وقتی جریان و مینوشتم و حتی دوباره از دورتر بهش نگاه میکنم. عذاب وجدان اینکه چقدر واسه مساله ای به این کوچیک و بی ارزشی حرص خوردم درحالی که تو دنیا آدمایی هستن که دارن با مسائلی دیل میکنن که من نمیتونم به زبون بیارم. خجالت کشیدم و بیشتر بی زااار.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر